بسم الله الرحمن الرحیم
از درد بیماری تا نشاط آسمانی!
دوستی میگفت: چند ماه پیش بیمار شدم. بیماری که اوج گرفت از پا افتادم و سه روز با آن دست و پنجه نرم می کردم. شب آخر چند ساعتی بیدار بودم و از درد توی خونه راه میرفتم. نماز صبح رو خوندم. بعد از نماز دلم تمایل پیدا کرد یه گوشهی خاصی از خونه دراز بکشم. رفتم آن گوشه دراز کشیدم و همچنان درد میکشیدم. همون موقع به خاطرم رسید که این بیماری میتواند لطف خدا و کفارهی گناهانم باشد. با تمام وجود خود را شکر کردم که چنین نعمتی به من عنایت کرده. یکمرتبه حادثهی شیرینی رخ داد که هنوز آن را فراموش نمیکنم. در یک لحظه حالم به کلی متغیر شد. بیماری و درد آن به کلی از بین رفت و درد شدید، تبدیل به یک نشاط آسمانی شد. بعدها که پیرامون این موضوع فکر میکردم، متوجه مطلب دیگری شدم. توجه کردم دیدم مکانی که خوابیده بودم، و حس خوبی هم نسبت به آنجا داشتم، جایی بود که همسرم نماز شب میخوند!
بسم الله الرحمن الرحیم
ارزش واقعی انسان به چیست؟
(این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است)
علامه محمد تقی جعفری (رحمهاللهعلیه) میفرمودند:
عدهای از جامعهشناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانهی آن است. اما معیار ارزش انسانها در چیست.
هر کدام از جامعه شناسها صحبتهایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.
بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق میورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.
اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازهی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسها صحبتهای مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیهالسلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه میفرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازهی چیزی است که دوست میدارد».
وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانهی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .
حضرت علامه در ادامه میفرمودند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش میآید؟ در واقع میفهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بیارزش است!
اینجاست که ارزش «ثار الله» معلوم میشود. ثار الله اضافهی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازهی خدای متعال است.
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق (علیهالسلام) و صلهی رحم
امام صادق (علیهالسلام) فامیلی داشتند به نام «عبد الله افطس». او مردی بود که نسبت به وجود مقدس امام بسیار بیاحترامی میکرد و بارها با چاقوی بزرگی به سوی آن حضرت حمله ور شده بود. امام صادق (علیهالسلام) وصیت فرمودند که بعد از شهادتشان یک سوم از اموالشان را در راه خدای متعال بدهند. بعد مشخص فرمودند که به هر کسی چه مقدار پول بدهند. حضرت در وصیت خود حتی عبد الله افطس را هم فراموش نکرده و فرمودند: از اموالم هفتاد دینار ( سکهی طلا) به او بدهید. کنیز امام صادق (علیهالسلام) که از این وصییت متعجب شده بود عرض کرد: آقا !!! این مرد به روی شما چاقو کشیده. حالا میخواهید به او هم کمک مالی کنید؟!
حضرت فرمودند: سَلمی! آیا قرآن نخواندهای؟
عرض کرد: بله مولای من.
حضرت فرمودند: آیا این آیه را نشنیدهای که خداوند متعال فرمود: «وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ». (سورهی رعد، آیهی 21)
آنان که آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده پیوند مىدهند و از پروردگارشان مىترسند و از سختىِ بازخواست خداوند بیمناکند.
منبع: کتاب شریف من لایحضره الفقیه، جلد4، صفحهی 231.
توضیحی در مورد آیهی شریفه:
در این آیهی شریفه خداوند متعال از پیوند خاصی یاد میکند که انسانها موظف به برقراری آن میباشند.
انسان ارتباطى با خدا، ارتباطى با پیامبران و رهبران، ارتباطى با سایر انسانها ـ اعم از دوست و همسایه و خویشاوند و برادران دینى و همنوعان ـ دارد، و ارتباطى نیز با خودش، همه این پیوندها را باید محترم شمرد.
در حقیقت انسان یک موجود منزوى و جدا و بریده از عالم هستى نیست؛ بلکه سر تا پاى وجود او را پیوندها و علاقهها و ارتباطها تشکیل مىدهد.
بسم الله الرحمن الرحیم
در کتاب کیمیای محبت آمده است که آیت الله فهری از آقای سید محمد رضا کشفی نقل میکند که: در همسایگی او قصابی بود که پسرش دل درد شدید گرفته و به آقای کشفی متوسل میشود. آقای کشفی او را به جناب شیخ رجبعلی خیاط ارجاع میدهد. اما شیخ به قصاب میگوید: گوسالهای را در مقابل چشم مادرش ذبح کردهای، بنابراین درد پسرت علاج ندارد.
چند نکته
1. هر عملی بازتابی دارد و هیچ توفیق یا سلب توفیقی اتفاقی نیست. اگر میبینیم شخصی به یکباره از گناه دست کشید و در جادهی عبودیت گام نهاد، حتما چنین عنایت و توفیقی ریشه در اعمال گذشتهاش دارد. بنابراین اگر خدای ناکرده در ترک کار زشتی موفق نیستیم، لااقل دیگر خصلتهای خوب خود را کنار نگذاریم. حتی اگر جوانی مبتلا به چشم چرانی شده و ـ مثلا ـ روزی ده بار به نامحرم نگاه میکند، حداقل چند مورد را به خاطر خدا ترک کند. چه بسا همین کار موجب شود که به کلی دست از چشم چرانی بکشد.
2. اگر اهل بندگی خدا هستیم، مغرور به ایمانمان نشویم و مراقب همهی اعمالمان باشیم. چه بسا یک رفتار زشت و به ظاهر کوچک موجب شود تا توفیق عبادت را از ما بگیرند و از راه بندگی خدا منحرف شویم.
3. هر وقت حادثهی ناگواری برای انسان رخ دارد باید نگاهی به گذشتهی خود بیندازد تا اگر کار اشتباهی داشت، آن را کنار بگذارد. در این صورت حوادث و اتفاقات ناگوار میتواند زمینهای باشد تا روز به روز خطاهایمان کمتر شود و به درگاه الهی تقرب پیدا کنیم.
4. اگر حادثهی ناگواری برای دیگران رخ داد، هرگز با سوء ظن برای آنها پرونده سازی نکرده و آنها را متهم به گناه نکنیم. چرا که ممکن است علت بروز این حادثه برای او، صرفا امتحان الهی باشد.
خاطرهای تلخ و شیرین اما عبرت آمیز
به نقل از یکی از علمای گذشته: . . . در سفر دریا بودیم که ناگهان نهنگ غول پیکری جلو راه کشتی را گرفت. چثهی نهنگ تا حدّی بود که میتوانست به راحتی کشتی را به دو نیم کند. وحشت همهی اهل کشتی را گرفت. این نهنگ دهان خود را در عرشهی کشتی گذاشت و آن را باز کرد. با نهایت تعجب دیدیم نوزاد شیرخواری در دهان آن نهنگ است. نهنگ زبانش را بیرون آورد و کودک را روی عرشهی کشتی گذاشت و رفت.
ناخدای کشتی که تجربهی بیشتری داشت، خدمه را جمع کرد و به آنها گفت: «حتما در این حوالی خبری است. لذا باید جستجو کنیم». به همین خاطر چهار بلم را در دریا انداخت تا در چهار جهت مختلف مشغول گشت زنی شوند.
یکی از بلم رانها میگفت: هر چه میرفتم چیزی نمیدیدم و تصمیم گرفتم برگردم. اما دلم رضایت نمیداد. به هر حال باز هم جلوتر میرفتم تا اینکه دیدم تخته پارهای روی آب است و خانمی خود را به آن آویزان کرده. آن خانم فوق العاده خسته شده بود و دیگر توان گرفتن تخته را نداشت. بلم را به او نزدیک کردم و با دراز کردن پارو به سمتش، کمک کردم تا به وارد بلم شود. زن نفس تازهای کشید و در گوشهای از بلم نشست و من هم بلم را به سمت کشتی راندم.
در راه از آن زن پرسیدم: «چه اتفاقی برای شما افتاده؟».
گفت: کشتی ما غرق شد و با کودکم در دریا سرگران شدم. خود را به تخته پارهای رساندم و به آن تخته پناه بردم. مردی هم که در حال غرق شدن بود خود را به تخته رساند و دست خود را به تخته گرفت. وقتی آن مرد وقتی روی تخته جای گرفت دیدم که نگاه درستی به من ندارد. به او گفتم از خدا شرم کن و اینگونه خود را به گناه نینداز. آن مرد که حیایی نداشت از من تقاضای نامشروع کرد؛ ولی من زیر بار نرفتم.
مرد، کودک مرا از دستم گرفت و گفت اگر زیر بار نروی کودک را در آب میاندازم. به او گفتم من خدا را بیشتر از کودکم دوست دارم و به هیچ وجه تسلیم خواستهات نخواهم شد. آن مرد هم با نهایت ناجوانمردی کودکم را درون آب انداخت. در انی حین ناگاه موجی به تخته زد و مرد را به درون دریا انداخت و او را غرق کرد.
حالا خبری هم از کودکم ندارم . هر چند که کودکم را از دست دادم اما خدا را شکر میکنم که آلوده به گناه نشدم.
وقتی آن خانم ماجرای خودرا تعریف کرد به او مژده دادم که کودکش سالم است و بعد او را به دورن کشتی نزد کودکش بردم.
نکته (1) حکایت این خانم حکایت همهی ما انسانهاست. دنیا همانند دریایی عمیق است و همهی مردم دنیا در این دریا سرگردان هستند. تنها کسانی از این دریای عمیق و بی انتها نجات پیدا میکنند که در کشتی اهل بیت (علیهمالسلام) سوار شوند. اگر دین خود را به دنیا نفروختیم و تسلیم شیطان نشدیم، لطف خدا شامل حال ما شده و ما را سوار بر کشتی نجات خواهد کرد.
در صوات شعبانیه خطاب به اهل معصومین (علیهمالسلام) میخوانیم:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الْفُلْکِ الْجَارِیَةَ فِی اللُّجَجِ الْغَامِرَةِ یَأْمَنُ مَنْ رَکِبَهَا وَ یَغْرَقُ مَنْ تَرَکَهَا
نکته (2) برخی از جوانها برای خود بودن به دنبال استاد اخلاق میگردند و گمان میکنند تا استاد نباشد به جایی نخواهند رسید اما غافل از آن که اگر خدا را داشته باشند و تسلیم شیطان نشوند خداوند راهگشای آنها بوده و آنها را سوار بر کشتی نجات خواهد کرد.
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت آیت الله العظمی اراکی میفرمودند:
بعد از فوت امیر کبیر او را در خواب دیدم و دیدم کا جایگاه رفیعی دارد.
به او گفتم این مقام رفیع را از کجا بدست آوردی؟
گفت: وقتی رگهای مرا زدند خون از بدنم جارج شد. به تدریج عرق و عطش وجودم را فرا میگرفت. در این حین به یاد تشنگی اباعبد الله الحسین (علیهالسلام) افتادم . با خود گفتم من که یک زخم بیشتر در بدنم ندارم و اینگونه شدم حالا حضرت که بدنشان پر از زخم بود چه کشیدند؟
اشک در چشمانم جمع شد و با این حال از دنیا رفتم. خلاصه هر چه در آن دنیا دارم از برکت همان قطره اشکی بود که حین مردن داشتم.
توجه داشته باشیم که اگر گریه کردن برای امام حسین (علیهالسلام) اینگونه ارزشمند است، گریه کردن برای مادر ایشان فاطمهی زهرا (سلاماللهعلیها) چقدر ارزشمند است!
پس سعی داشته باشیم احترام ایام فاطمیه را حفظ کنیم و چند روزی هم که شده خود را در غم امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) شریک بدانیم. (انشاء الله)
تذکر: هر کسی توفیق این چنین اشکهایی را ندارد. کسی میتواند اینگونه باشد که عمری را به یاد امام و به دور از گناه و معصیت سپری کرده باشد و یا اگر زمانی گناه میکرده توبه کند و اعمالش را اصلاح نماید.
مطلب قبلی (دروغ مصلحتی) : http://andiseh57.parsiblog.com/1891720.htm
تعریف توریه:
انسان گاهی اوقات در مضیقهای قرار میگیرد که اگر راست بگوید متحمل ضرر میشود و اگر هم دروغ بگوید مبتلا به گناه کبیره شده است. در این صورت بهترین راه فرار متوسل شدن به «توریه» است.
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: همانا در سخنان سربسته، راه فراری است از دروغ.
أن فی المعاریض لمندوحة عن الکذب.[1]
مرحوم شیخ انصاری در مکاسب محرمه میفرمایند: هیچ اشکالی بین فقها در جواز توریه نیست و همه قبول دارند که توریه حرام نمیباشد.
نمونهی1: از آیت الله ناصری سؤال کردند آقا! برخی نزد ما میآیند و تقاضای پول میکنند و ما میدانیم که هرگز پول ما را پس نمیدهند. به آنها چه بگوییم؟ ایشان فرمودند دستتان را جلو بیاورید و بگویید: «ببخشید دستم خالی است».
هنگام گفتن این جمله منظور شما این است که در داخل دستتان چیزی نیست ـ که حرف راستی زدهاید ـ اما مخاطب گمان میکند منظور شما این است که اصلا پولی ندارید!
نمونهی2: ممکن است کسی زنگ درب خانهی شما را بزند و بگوید با فلانی کار دارم. از طرفی شخصی هم که در خانه است به هر دلیلی نمیخواهد با او مواجه شود. در این صورت آن شخص میتواند به اطاق دیگری برود و شما به شخصی که پشت درب است بگویید: «فلانی اینجا نیست» و هنگام گفتن این کلام، اشاره کنید به اطاقی که در آن هستید. شبیه چنین مطلبی را از امام صادق (علیهالسلام) سؤال کردند که حضرت فرمودند: این صحبت اشکالی ندارد و دروغ نیست.
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیهالسلام) فِی الرَّجُلِ یُسْتَأْذَنُ عَلَیْهِ فَیَقُولُ لِلْجَارِیَةِ قُولِی لَیْسَ هُوَ هَاهُنَا قَالَ لَا بَأْسَ لَیْسَ بِکَذِبٍ.[2]
نمونهی3: از شخصی پرسیدند: خلیفهی بعد از پیامبر کیست؟ او دید اگر راست بگوید سرش را از دست میدهد و اگر هم دروغ بگوید که نمیشود. به ناچار توریه کرد و گفت: «مَن بِنتُهُ فی بَیتِه» یعنی خلیفهی بعد از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) کسی است که دخترش در خانهاش است. او گمان کرد که ابوبکر را میگوید. چرا که ابوبکر، پدر زن پیامبر اکرم بود. ولی منظور او علی (علیهالسلام) بود، چرا که دختر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در خانهی علی (علیهالسلام) بود.[3]
تذکر: این مورد، با توجه به این که در راستگویی ضرر بزرگی به شخص وارد میشود، از موارد جواز دروغ است، هر چند که اگر انسان بتواند توریه کند پسندیده است که دروغ نگوید.
نمونهی4: وقتی از حضرت ابراهیم (علیه السلام) سؤال کردند که چه کسی بتها را شکست، آن حضرت فرمود:
«بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ».[4]
بلکه بزرگترینشان چنین کرده است. اگر سخن مىگویند از آنها بپرسید
این مطلب حضرت ابراهیم (علیه السلام) در حالی است که همهی بتها را ایشان شکسته بود، نه بت بزرگ! حضرت ابراهیم دروغ نگفت، بلکه اگر دقت کنید ایشان شکسته شدن بتها توسط بت بزرگ را متوقف بر سخن گفتن آنها کردند. یعنی گفتند اگر بتها سخن میگویند بت بزرگ آنها را شکسته است. حاصل این کلام آن است که اگر سخن نمیگویند ـ که نمیگویند ـ پس آنها نشکستهاند. این مطلب را امام صادق (علیه السلام) بیان فرمودند. [5]
در تفسیر مجمع البیان آمده است: جمله ی «إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ»، قید براى جمله ی «بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ» است، و تقدیر آن چنین است که: این کار را بت بزرگ کرده، اگر چنانچه بت حرف مىزند، و چون حرف زدن بت محال است، پس انجام این کار، و هر کار دیگرى نیز از آن محال است. و آن گاه این مفسر جمله ی «فسئلوهم» را جمله معترضه گرفته است.
توجه: بهترین نوع کلام، راستی و صداقت است و «توریه» به خاطر رهایی از مخمصه و پرهیز از دروغ، جایز شمرده شده است. پس جواز «توریه» موجب نشود که در گفتار خود توریه محور شویم؛ زیرا در این صورت ممکن است آهسته، آهسته شجاعت گفتن کلام صادقانه را از دست بدهیم و در دام دروغ بیفتیم.
پی نوشتها:
[1] . شرحنهجالبلاغة، ج6، ص360. کنزالعمال، حدیث8249. [2] . وسائلالشیعة، ج12، ص254. [3] . البته این شخص اگر مضطر شده باشد بنا بر نظر بسیاری از فقها میتوانسته از روی تقیه دروغ هم بگوید. اما برخی دیگر از فقها میفرمایند: شخص مضطر در صورتی میتواند دروغ بگوید که امکان توریه برایش مهیا نباشد. [4] . سورهی انبیاء، آیهی 63. [5] . بحارالأنوار، ج69، ص240
مطلب قبلی: (علت واقعی دروغ) http://andiseh57.parsiblog.com/1887950.htm
برخی به غلط گمان میکنند ملاک جواز در ارتکاب به دروغ، نفع و ضرر آنهاست. بدین معنا که هر جا منافع خود را در خطر دیدند، بتوانند به راحتی دروغ بگویند، و حال آنکه باید توجه داشت همهی کسانی که دروغ میگویند به نوعی نفع خود را در دروغگویی میپندارند و اگر بنا باشد چنین دروغهایی جایز باشد باید همهی دروغها را جایز شمرد!
امام کاظم (علیهالسلام) در ضمن موعظهای به هشام فرمود: ای هشام! عاقل هرگز دروغ نمیگوید، اگر چه منافع او در آن باشد. یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ لَا یَکْذِبُ وَ إِنْ کَانَ فِیهِ هَوَاه.[1]
قبح برخی از کارها ذاتی و برخی دیگر غیر ذاتی است. به عنوان مثال: قبح ظلم، قبح ذاتی است و روی همین اساس استثناء پذیر هم نیست. یعنی انسان در هیچ حالی جایز نیست که به کسی ظلم کند هر چند که آن شخص دشمن ما و یا حتی دشمن دین خدا باشد. اما قبح دروغ، ذاتی نیست. یعنی دروغ فی نفسه فبیح نیست بلکه به خاطر مفاسدی که دارد قبیح شمرده شده است. پس اگر در شرایطی مفسدهای بر دروغ بار نشود و حتی راستگویی دارای مفسده شد، در این صورت نه تنها دروغگویی مذموم نیست، بلکه دروغگویی امری ممدوح شمرده میشود و راستگویی هم امری مذموم نامیده میشود.
با توجه به این مطلب، میتوان نتیجه گرفت که اصل در همهی دروغها این است که حرام و قبیح باشند مگر دروغی که دارای مصلحتی بزرگ باشد که بر مفسدهی دروغگویی غلبه کند. در چنین مواردی عقل هر انسانی حکم میکند که جهت دفع مفسدهی بزرگتر، سخن کذبی را بر زبان جاری کند.
عَنِ الصَّادِقِ علیهالسلام قَالَ الْکَذِبُ مَذْمُومٌ إِلَّا فِی أَمْرَیْنِ دَفْعِ شَرِّ الظَّلَمَةِ وَ إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَیْنِ.[2] دروغ مذموم است مگر در دو امر: دفع کردن شر ظالم و اصلاح ذات البین. (توجه لسان این روایت در مقام بیان همهی موارد جواز دروغ نیست، بلکه در مقام بیان دو مورد از مجوزات دروغ است)
به عنوان مثال رابطهی بین دو برادر مسلمان اهمیت فوق العادهای دارد، حال اگر اصلاح این رابطه متوقف بر گفتن کلمات دروغی باشد، میتوان استثناءاً این کلمات دروغ را به کار برد تا این دو برادر دینی به یکدیگر نزدیک شوند.
همچنین اگر انسان مضطر شود میتواند برای رفع این اضطرار شدید، دروغی را بر زبان جاری سازد. فرض بفرمایید که شما در شرایطی گرفتار شدهاید که اگر عقیدهی قلبی خود را بر زبان جاری سازید شما یا وابستگانتان متحمل ضرر مالی یا جانی میشوید. در چنین مواردی میتوانید برای رفع اضطرار استثناءاً دروغ بگویید. (البته توجه داشته باشید که این دروغ نباید به گونهای باشد که کسی متضرر شود)
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أَحَبَّ الْکَذِبَ فِی الصَّلَاحِ وَ أَبْغَضَ الصِّدْقَ فِی الْفَسَاد.[3] همانا خداوند متعال دروغ در راه صلاح را دوست دارد و ازسخن راستی که موجب فساد شود متنفر است.
مطلب بعدی (توریه چیست؟) : http://andiseh57.parsiblog.com/1893717.htm
پی نوشتها:
علت واقعی دروغ چیست؟
قَالَ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) : . . . وَ عِلَّةُ الْکَذِبِ أَقْبَحُ عِلَّةٍ.[1]
علت دروغ، از زشتترین علتهاست.
حضرت در این بیان از مطرح کردن علت واقعی دروغ خودداری کردند هر چند که آن را زشت ترین خصلت دانستند، اما با نگاهی به روایتهای دیگر میتوان به علت این خصلت بد پی برد.
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهواله) در بیان علت دروغگویی میفرماید: دروغگو، دروغ نمیگوید مگر به خاطر حقارت نفس و بی شخصیتی که در خود مییابد.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم میفرماید: دروغگو، حقیر و ذلیل است.
با توجه به این روایتها میتوان فهمید که علت اصلی برای دروغگویی بی شخصیتی و حقارت درونی است و همین خصلت است که انسان را وادار به دروغگویی میکند.
مهمترین عاملی که موجب میشود، انسان از بدیها دست بکشد و به سوی خوبیها برود، کرامت نفس و شخصیت درونی است:
قَالَ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهْوَتُهُ. [2]
کسی که کرامت نفس پیدا کرد، [پشت پا زدن به]خواستههای شهوانی برایش آسان میگردد.
قَالَ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا. [3]
کسی که کرامت نفس پیدا کرد، دنیا [و آفتنهای آن] بر او آسان میگردد.
اما کسی که این حس را از دست داد، درهای هر گونه بدی به رویش باز میشود و انتظار هر نوع کار زشتی را میشود از او داشت:
قَالَ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ. [4]
کسی که کرامت نفس خود را از دست داد، دیگر از شرش ایمن نباش.
روی همین اساس است که حضرت امیر فرمودند: علت دروغگویی، از بدترین و زشت ترین علتهاست.
اگر خدای ناکرده برخی از اطرافیان ما مبتلا به دروغگویی هستند، باید کرامت نفس را در آنها زنده کنیم تا دست از این گناه زشت خود بردارند. مخصوصا در تربیت فرزند توجه کامل به این نکته، بسیار ضروری است. وقتی بچهای از والدین و اطرافیان خود محبت نبیند و یا اینکه والدین شخصیتش را جلو دیگران تباه سازند، خلأ شخصیتی بزرگی در درونش ایجاد میگردد. کودک شما همواره خود را کوچک و حقیر میبیند و نمیتواند با واقعیت درونیاش کنار بیاید. به همین جهت است که برای جبران حقارت درونی خود، متوسل به دروغ میشود. حتی ممکن است به دزدی ـ که دروغ عملی است ـ پناه ببرد. برای درمان این خصلت بد هم باید بعد از آگاه کردن فرزند از زشتی کارش، او را تکریم و احترام کرد تا با دستیابی به عزّت نفس، ریشهی دروغگویی در درونش خشکیده شود.
تذکّر:
1ـ معصومین (علیهمالسلام) در بیان علت رفتارها، به امّهات و ریشههای اصلی اشاره میفرمایند و کاری با مسائل فرعی و حاشیهای ندارند.
2 ـ درست است که دروغ علل مختلفی دارد، اما علل دیگر در مقایسه با ریشهی اصلی دروغ یا آنچنان اهمیتی ندارند و یا اینکه بازگشتشان به همان ریشهی اصلی (حقارت درونی) است.
مطلب بعدی : (دروغ مصلحتی) http://andiseh57.parsiblog.com/1891720.htm
پی نوشتها:
[1] . مستدرکالوسائل، ج9، ص87. [2] . بحارالأنوار، ج67، ص78. [3] . بحارالأنوار، ج75، ص135. [4] . بحارالأنوار، ج72، ص300
چگونه با حضور قلب نماز بخوانیم؟
متأسفانه بسیاری از ما با وجودی که اهل نماز و عبادت هستیم با خداوند خلوت و انس نداریم. حتی در نمازمان هم ـ که خود باید محل خلوت و انس با خداوند باشد ـ خلوتی نداریم و حاضر نیستیم برای چند دقیقه از همهی دنیا ـ محبتها و تلخیهای آن ـ بگذرید و فقط و فقط با خداند خلوت کنیم.
برای رسیدن به حضور قلب راهکاری پیشنهاد میگردد:
در روز 10 الی 15 دقیقه برای خداوند کنار بگذاریم تا در حالت سجده با خداوند صحبت کنیم. وقتی به سجده میروید سعی کنید نعمتهایی را که خداوند از اوّل زندگی به شما عطا فرموده از نظر خود بگذرانید و در مقابل هر نعمتی بگویید «الحمد لله». بعد از این کار سعی کنید دوباره به اوایل زندگی خود برگردید و این بار گناهان خود را به خاطر آورده و در مقابل هر کدام یک بار بگویید «أستَغفر الله». وقتی موفق شدید به لطف الهی این کار را انجام دهید، خواستههای خود را از خداوند بخواهید و با زبان خود با او صحبت کنید. وقتی صحبت تمام شد دوباره حمد و ثنای الهی را بر زبان جاری کنید که به شما این توفیق و اجازه را داد تا با او صحبت کنید و حمد و سپاسش را بگویید.
در روزهای بعد هم در همان ساعت و ترجیحا در همان مکان دوباره این کار را انجام دهید و همواره مقید به این کار باقی بمانید.
سعی کنید در ابتدای کار سجدههای طولانی نداشته باشید تا اینکه شیرینی عبادت در کامتان بماند. وقتی یاد گرفتید که با خداوند خلوت کرده و با او صحبت کنید اندک اندک در نمازتان هم ـ که به معنای واقعی کلمه محل خلوت با خداوند و عشق ورزی با اوست ـ خداوند را خواهید یافت و نماز را با حضور قلب خواهید خواند. (انشاء الله)
شاید تذکر این نکته لازم باشد که همهی این کارها وقتی به خوبی ثمر میدهد که قبل از آن عزم بر ترک گناه و عمل به واجبات داشته باشیم.
عاقل به قوانین خِرَد راه تو پوید دیوانه برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
اگر شما هم راهکاری به نظر مبارکتان رسید مرقوم بفرمایید.