(خلاصه ی تفسیر المیزان)
*وَ یَوْمَ یَقُولُ نادُوا شُرَکائِیَ الَّذینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجیبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً (52)
یقول: ضمیر در آن به شهادت سیاق به خداوند برمیگردد.
معنا: به یادشان بیاور روزی را که خدای تعالی خطابشان کند که آن شرکاء را که شما شریک خود میپنداشتید صدا بزنید تا بیایند، اینان صدا میزنند ولی اجابتی نمیشنوند، آن وقت برایشان روشن میگردد که آنها بدانگونه که مشرکین میپنداشتهاند، نبودهاند.
موبِق: اسم مکان از مادهی «وبق» است که مصدرش «وبوق» به معنای «هلاکت» است. و معنایش این است که بین مشرکین و شرکای آنها محل ملاکتی قرار دادیم. مفسرین آن را به آتش یا محلی از آتش که مشرکین و شرکاء آنها در آن هلاک میشوند تفسیر کردهاند. لیکن آیهی شریفه شرکاء را مطلق آورده که شامل ملائکه و برخی از انبیاء و اولیای الهی هم میشود و معنا ندارد که خداوند آنها را در آتش قرار دهد. لاجرم باید گفت: شاید منظور از قرار دادن موبق بین آنها این باشد که ما رابطهی میان آنان را باطل کردیم. چون مشرکین در دنیا میپنداشتند که میان آنها و شرکایشان رابطهی ربوبیت و مربوبیت است. لذا از بطلان این پندار کنایتاً تعبیر به جعل موبق شده است. همین معنا از کلمهی «نادو» هم فهمیده میشود زیرا معلوم میشود که بین آنها و شرکایشان فاصلهی زیادی است. همین معنا در این آیه هم بیان شده است: «... وَ ما نَرى مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ الَّذینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فیکُمْ شُرَکاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ».[1]
*وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (53)
المجرمین: در اینکه از مشرکین تعبیر به مجرمین شده است معلوم میشود که حکم عام است و شامل همهی گنهکاران میشود.
فظنّوا: مراد از «ظنّ»، علم است و جملهی « وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً» شاهد بر آن است.
مواقعوها: مقصود از آن ـ به طوری که گفتهاند ـ واقع شدن در آتش است. اما بعید نیست که مراد وقوع از دو طرق باشد. یعنی وقوع مجرمین در آتش و وقوع آتش در مجرمین.
مصرِفا: این کلمه اسم مکان از «صرف» است، یعنی نمییابند محلی که به سویش منصرف شوند، و از آتش به سوی آن فرار کنند.
*وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً (54)
جدل: به معنای گفتار بر طریق منازعت و مشاجره است.
این آیه تا شش آیهی بعد در سیاق تهدید به عذاب است.
در آیهی 89 از سورهی اسری، توضیح صدر این آیه داده شد.
*وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاَّ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الأَوَّلینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً (55)
یستغفروا: این کلمه عطف است بر «یؤمنوا» یعنی چه چیزی مردم را از ایمان و استغفار باز داشته بعد از آنکه هدایت خدا به سویشان آمده است.
إِلاَّ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الأَوَّلینَ: یعنی مگر طلب اینکه سنت جاریدر امتهای نخستین برایشان جاری شود؛ یعنی همان عذابها که ایشان را منقرض کرد.
أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً: منتظر چه هستند؟ اینکه سنت اوّلین آنها را بگیرد یا عذابی در مقابل چشم خود و به عیان مشاهده کنند. که در چنین صورتی دیگر ایمانشان سودی نمیبخشد؛ «فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتی قَدْ خَلَتْ فی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُون».[2]
*وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلینَ إِلاَّ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَ یُجادِلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آیاتی وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (56)
این آیه تسلیتی به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) میدهد که از انکار منکرین ناراحت نشود. بنابراین آیه انعطافی به «فلعلک باخع نفسک...» دارد و نیز نوعی تهدید کفار است در برابر استهزائشان.
دحض: به معنای هلاکت. و کلمهی «ادحاض» به معنای هلاک کردن است.
هزؤ: به معنای استهزاء، و مصدر به معنای اسم مفعول است.
*وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57)
چون ظلم بر اساس متعلقش بزرگ وکوچک شمرده میشود و چون متعلَّق ظلم مشرکین خداوند است پس این ظلم از هر ظلم دیگری بزرگتر خواهد بود.
نَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ: مقصود از نسیان پیش فرستادهها، بیمبالاتی در اعمالی از قبیل اعراض ار حق و استهزاء به آن است که میدانند حق است.
إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فی آذانِهِمْ وَقْراً: این جمله به منزلهی تعلیل است برای اعراض آنان از آیات خدا و یا علاوه بر آن برای نسیان از پیش فرستادههای خویش است.
وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً: چون پرده در گوشهاو دلهایشان افکنده، دیگر نمیتوانند دربارهی حق تعقل نموده با هدایت غیر خود و پیروی از غیر خود رشد یابند.
*وَ رَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤاخِذُهُمْ بِما کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (58)
این آیات در مقام تهدید کفاری است که فساد اعمالشان تا به جایی رسیده است که دیگر فایدهای غیر از فساد در آنها نمانده است. لیکن خداوند با رحمت خود در عذاب آنها تعجیل ننموده هر چند که قضای حتمی بر عذابشان رانده است. خداوند این عذاب را تا مدتی معین به تأخیر انداخته است.
پس جملهی «الغفور ذو الرحمه» با «لَوْ یُؤاخِذُهُمْ بِما کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ» به منزلهی دو متخاصم هستند که نزد قاضی میروند و با قاضی با جملهی « بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً» هر دو طرف را راضی میکند. و این جملهی «بل لهم موعدٌ...» کلمهای است که به عنوان حکم صادر گفته شده نه اینکه خیال شود صرف حکایت است، زیرا اگر صرف حکایت بود میفرمود: «بل جعل لهم موعداً...».
«غفور» صیغهی مبالغه است که بر کثرت رحمت دلالت میکند و الف و لام در «الرحمه» الف و لام جنس است، یعنی همه قسم رحمت را دارد. بنابراین عمومیت «ذوالرحمه» از «رحمان»و «رحیم» بیشتر است. پس کلمهی «غفور» به منزلهی خادم برای «ذوی الرحمه» است، یعنی مشمولین «ذوالرحمه» را بیشتر میکند، و موانعی را که نمیگذارد رحمت خدا شامل مشمول شود برطرف میسازد و وقتی برطرف ساخت صفت ذوالرحمه کار خود را میکند و آن را نیز شامل میگردد.
*وَ تِلْکَ الْقُرى أَهْلَکْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً (59)
القُری: منظور اهل قریهها است که مجازاً به خود قریهها اطلاق شده است به دلیل اینکه سه بار ضمیر «هم» را به آن برگردانده است.
مهلِک: اسم زمان است.
آیه در مقام این است که بفهماند تأخیر هلاکت کفار کار نو ظهوری نیست، بلکه سنت الهی ما در امم گذشته نیز همین بوده است. از همینجا روشن میشود که منظور عذاب و هلاکت، دنیایی است نه قیامت، و آن عبارت است از عذاب ورز بدر ـ اگر مقصود تهدید بزرگان قریش باشد ـ و یا عذاب آخر الزمان ـ اگر مقصود تهدید امت اسلام بوده باشد ـ که تفصیل آن در سورهی یونس گذشت.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
این آیات هم در مقام بیان این مطلب است که زخارف فریبندهی دنیوی به زودی به نابودی میگراید و برای انسان روشن میشود که مالک نفع و ضرر خویش نیست و آنچه برای او میماند تنها عمل اوست.
*وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47)
یوم: ظرف متعلقبه مقدری است، و تقدیر کلام «واذکر یوم نسیر» میباشد.
نُسَیِّرُ الْجِبالَ: به راه انداختن کوهها به این است که آنها را از جای خود برکنند.
بارزه : مسألهی بروز زمین متوقف بر به راه انداختن کوهها و فرو ریختن آنهاست تا دیگر حائلی از دیدن کرانهی افق نباشد.
حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً: احدی از بشر را ترک نکرده و همه را زنده میکنیم.
*وَ عُرِضُوا عَلى رَبِّکَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً (48)
عُرِضُوا: ضمیر جمع در اینجا و در آیهی قبل به مشرکین برمیگردد که به اسباب ظاهری دل بستند و به آن رکون کردند. این وضع برای آنها تداوم دارد مادامی که اساس این امتحان الهی برپاست اما وقتی اسباب ظاهری از کار افتاد و زیتنهای زمین به صورت خاکی خشک در آمد آن وقت جز پروردگارشان و خودشان و نامهی اعمالشان چیزی برایشان نمیماند. آن وقت با صف واحد و بدون اینکه بر دیگری برتری داشته باشند بر پروردگار خود عرضه میشوند تا میانشان داوری شود. آن روز نه حسب و نسب مایهی برتری است، و نه مال و جاه دنیوی.
جملهی «عرضوا علی ربک صفاً» اشاره به سه نکته است. اول اینکه خلائق ناگزیر از حشر به سوی پروردگار خویشند. ثانیاً کفار در آنروز و در آن لقاء کرامت و حرمتی نخواهند داشت وگرنه به جای «علی ربک» میفرمود: «علی ربهم» همچنانکه دربارهی مؤمنین فرمود: «انهم ملاقوا ربِّهم». ثالثاً انواع تفاضل و برتریهای دنیوی همه از بین میرود.
لَقَدْ جِئْتُمُونا ... : این جمله مقول قول تقدیری است و تقدیر آن «و قلنا لهم لقد...» است.
بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً: معنای این جمله با در نظر گرفتن سیاق چنین است:
زینت دنیا و تعلق دلهایتان با اسباب ظاهری، شما را از عبادت ما و سلوک راه هدایت ما بازداشته؛ بلکه از این هم بالاتر، پنداشتهاید که ما برای شما موعدی که در آن ما را دیدار کنید، و ما به حسابتان برسیم مقرر نکردهایم.
این ظن آنان در انکار قیامت ظن درونی نیست، بلکه ظن حالی و عملی است، به این معنا که وضع اینان و حال و عملشان وضع کسی است که در دل چنین پنداری دارد.
*وَ وُضِعَ الْکِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمینَ مُشْفِقینَ مِمَّا فیهِ وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا مالِ هذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً إِلاَّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (49)
وُضِعَ الْکِتابُ: به معنای نصب آن است تا بر طبقش حکم کنند.
مُشْفِقینَ: این کلمه مشتق از شفقت است؛ و اصل آن رقّت است. راغب گوید: اشفاق، عنایت آمیخته با ترس را گویند، چون مشفق کسی را گویند که نیبت به مشفق علیه محبت و علاقه دارد، و از آثار سوء عملش نسبت به جانش میترسد، و این محبت آمیخته با ترس اشفاق است وچون با «من» متعدی شود معنای ترس در آن روشنتر میشود، و چون با «فی» متعدی شود معنای عنایت در آن روشنتر میگردد.
ویل: به معنای هلاکت است و اینکه در مصیبتها «با ویلاه» ندا دهند برای آن است که بفهمانند مصیبت وارده آنقدر سخت است که از هلاکت دشوارتر است.
وَ وُضِعَ الْکِتابُ: از سیاق فهمیده میشود که منظور از «کتاب» کتاب واحدی است که اعمال تمامی خلایق در آن ضبط شده است. و این با آیاتی که بریا هر انسانی و هر امتی کتاب جداگانهای خبر میدهد منافات ندارد مانند: «و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نُخرج له یوم القیامه کتاباً ...»[1]
فَتَرَى الْمُجْرِمینَ مُشْفِقینَ مِمَّا فیهِ: این جمله تفریع ب وضع کتابو نصب آن است و این تفریع و همچنین ذکر اشفاق آنان خود دلیل بر این است که مقصود از کتاب، کتاب اعمال است، و یا کتابی است که اعمال در آن است. و اگر از آنان به «مجرم» تعبیر کرده برای اشاره به علت حکم است، و اینکه اشفاقشان از آن حالی که به خود گرفتهاند به خاطر این است که مجرم بودند. پس این حال و روزگار مخصوص به آنان نیست، هر کس در هر زمانی مجرم باشد هر چند که مشرک نباشد چنین روزگاری خواهد داشت.
وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا مالِ هذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً إِلاَّ أَحْصاها: دو کلمهی «صغیره» و «کبیره» وصفاند که در جای موصوف خود که همان خطیئه و یا معصیت و یا زشتکاری و امثال آن است نشستهاند.
این مطلب اظهار وحشت و فزع از تسلط کتاب در احصاء و شمردن گناهان و یا تسلطش بر مطلق حوادث و از آن جمله گناهان است، که این اظهار وحشت را به صورت استفهام تعجبی اداء کردهاند؛ و از آن به دست میآید که چرا اوّل صغیره را گفتند بعد کبیره را. چون در کلام مثبت وقتی مطلب را ترقی میدهند از بزرگ گرفته به کوچک ختم میکنند. وجه آن این است که هیچ گناه کوچکی را به خاطر اینکه کوچک است، و مهم نیست، از قلم نینداخته، و هیچ گناه بزرگی را به خاطر اینکه واضح است، و همه میدانند فروگذار نکرده. و چون مقام، مقام تعجب است مناسب این است که از کوچکتر شروع شود.
وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً: این جمله مطلب تازهای است و برمیآید که آنچه را نزد خود حاظر میبینند خود اعمال است، نه کتاب و نوشته شدهی آن
وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً: این جمله هم حضور خود اعمال را تأکید میکند، زیرا ظلم نکردن بنا بر تجسم اعمال روشنتر است.
*وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمینَ بَدَلاً (50)
به یاد آر ین واقعه را تا برای مردم روشن شود که ابلیس وذریهی او دشمنان ایشانند.
جملهی «أفتتخذونه ...» با استفهام انکاری در صدد بیان این مطلب است که نباید ابلیس و ذریهی او را اولیای خود بگیرید، چون آنها دشمنان شما هستند. و بنابراین مراد از «ولایت»، ولایت اطاعت خواهد بود.
بِئْسَ لِلظَّالِمینَ بَدَلاً: عمل مشرکین در حقیقت همان بدل گرفتن شیاطین است به جای خدا
*ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً (51)
دو ضمیر «أشهدتم» و «انفسهم» به ابلیس و ذریهاش برمیگردد، و منظور از «اشهاد» احضار و اعلام بالعیان است. و «عضد» به معنای مابین مرفق و شانهی آدمی است که به صورت استعاره در یاور نیز به کار میرود.
این آیه در نفی ولایت ابلیس و ذریهاش مشتمل بر دو برهان است:
اوّل این که تدبیر هر چیزی متوقف است بر اینکه دارندهی ولایت، به تمام معنا احاطهی علمی به آن امور داشته باشد. در حالی که ابلیس و ذریهاش از مبدأ خلقت آسمانها و زمین و از مبدأ پیدایش خودشان خبری نداشتند
دوم این که هر نوع از انواع مخلوقات به فطرت خود متوجه به سوی کمال مختص به خویش است. پس هدایت الهی هدایتی است عمومی که تمام موجودات را در بر گرفته است «الذی اعطی کلَّ شیءٍ خَلقَه ثمَّ هدی» و فرض مدبر بودن شیاطین، فرضی است که مستلزم نقض غرض سنت الهی خواهد بود، چون نمیشود که خداوند برای اصلاح امر انسانها وهدایت آنها به کسی متوسل شود که کارش ضدّ اصلاح و هدایت بشر است.
اینکه فرمود «ما أشهدتهم» و نفرمود «ما شهدوا»، و نیز فرمود «ما کنتُ» و نفرمود «ما کانوا» خود دلیل بر این است که خدای تعالی در هر حال قائم و مهیمن بر آنان است.
معنایی که داشتیم مستلزم این است که «اشهاد» را حمل بر معنای حقیقی آن کنیم و آن دو ضمیر را هم به ابلیس و ذریهاش برگردانیم ولی اقوال دیگری هم مطرح شده است.
اوّل اینکه مراد از «اشهاد» در خلقت ایشان مشورت کردن است که مجازا اینگونه تعبیر شده است و منظور از نفی اعتضاد، نفی سایر مراتب استعانت است.
اشکال: دلیلی بر مجاز بودن اشهاد نیست و مانعی از حمل بر معنای حقیقی وجود ندارد.
دوم مراد از اشهاد این است که بعضی شاهد و ناظر بر خلقت بعض دیگر باشند، نه خلقت خودشان.
اشکال: منظور از نفی «اشهاد»، در آیهی شریفه جهت انتفاء ولایت از شیاطین است. و مشرکین نمیگفتند «شیاطین، برخی بر برخی دیگر ولایت دارند» تا خداوند در جواب آنها اینگونه بفرماید.
سوم: ضمیر اوّل به شیاطن برمیگردد و دومی به کفار و یا کفار و سایر مردم.
اشکال: این وجه مستلزم تفکیک دو ضمیر از جهت مرجع است، که صحیح نیست.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
*لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38)
لکِنَّا: اصل آن «لکن أنا» بوده که همزه «انا» بعد از نقل فتحهاش به نون حذف شده است، و دو نون در یکدیگر ادغام گردیده که در حالت وصل با نون مشدده و با صدای بالا و بدون الف قرائت میشود، و در حالت وقف با الف.
حق سیاق این بود که بفرماید: «لا اشرک به احدا» ولی از باب به کار بردن اسم ظاهر به جای ضمیر فرمود: «لا اشرک بربّی أحداً». وجه آن هم این است که به علت حکم اشاره کرده باشد چون تعلیق حکم بر وصف علیت را میرساند گویی گفته باشد: «لااشرک به احدا لانه ربی».
*وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً (39)
ما شاءَ اللَّهُ: این کلمه به ظاهرش کلمهی ناتمامی است که باید پیزی رد در تقدیر گرفت. یا باید گفت: «الأمر ما شاء الله»، و یا «ما شاء الله کان». در اینجا موافقتر با سیاق وجه اوّل است، چون زمینهی کلام بیان بازگشت همهی امور به مشیت خداوند است تا دعوی استقلال را باطل کند.
لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ: انحصار هر نیرویی در خدای تعالی را افاده میکند.
إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً: از این جمله به بعد تا «له طلبا» جواب تحقیری است که نسبت به رفیقش داشت.
* ... إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً (39) فَعَسى رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً (40) أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً (41)
حُسبان: در اصل نام تیرهای کوچکی بوده که چند عدد آن را با یک زه میساختند، و در سواران فارس مرسوم بوده و مادهی اصلی آن «حساب» است و آنرا «حسبان» نامیدهاند چون حساب را زیادتر میکرده.
زلق: زمین صاف و همواری است که نه گیاه در آن باشد و نه چیزز دیگری، و اصل آن از «زلق» به معنای زمین لیز گرفته شده که پای آدمی بر آن استوار نمیماند.
صعید: منظور زمین هموار بی علف است.
إِنْ تَرَنِ أَنَا: کلمهی «ترن» از مادهی «رأی» به معنای اعتقاد است. بنابراین فعل مذکور از افعال قلوب خواهد بود و ضمیر «انا» ضمیر فصلی است که میان دو مفعول فعل مزبور که در اصل مبتدا و خبر بودهاند فاصله شده است. ممکن هم هست که از مادهی رؤیت به معنای دیدن باشد، و آن وقت ضمیر نامبرده ضمیر فاعلی است که مفعول را که در ظاهر لفظ حذف شده تأکید میکند.
معنا: اگر اعتقاد داری (یا اگر میبینی) که من از جهت مال و فرزند دست کمی از تو دارم، باری زمام امر به دست پروردگارمن است، و چون چنین است هیچ بعدی ندارد، و بلکه امید آن است که پروردگارم جنتی بهتر از جنت تو به من بدهد، و جنت تو را هدف تیرهای بلای خود قرار دهد. بلایی آسمانی همچون سرما یا یاد داغ یا صاعقه و یا بلایی زمینی بر آن مسلط کرده آب چشمهاش را قبل از آنکه به زمینت برسد در زمین فرو برد.
*وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى ما أَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً (42)
وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ: احاطه به ثمر یا هر چیز دیگر به معنای نابود کردن آن است. و این از احاطهی دشمن و محاصره کردن او از همه طرف گرفته شده که امید آدمی را از هر یاوری قطع میکند.
فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ: کنایه از ندامت است.
وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى عُرُوشِها: کنایه است از کمال خرابی، زیرا خانه وقتی خراب میشود اوّل سقف آن میریزد، و سپس دیوارها به روی سقف میافتد. کلمهی «خوی» به معنای سقوط است و برخی گفتهاند اصل در معنای «خلو» یعنی خالی بودن است.
معنای آیه: انواع مالهایی که در آن باغ داشت نابود گردید، و یا همهی میوههای باغش از بین رفت، پس بر آن مالی که خرج کرده و آن باغی که احداث کرده بود پشیمانی میخورد، و میگفت: ای کاش به پروردگارم شرک نمیورزیدم.
*وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما کانَ مُنْتَصِراً (43)
فئه : جماعت.
منتصر: ممتنع.
این دو آیه (و احیط بثمره ... ما کان منتصرا) حکایت سزای پندار نادرست آن شخص است. گمان میکرد که باغش ابدی است که دید همه نابود شد و به زیادی مال و فرزند خود غرّه شد که در نهایت دید هیچ یک برایش مفید نبود.
*هُنالِکَ الْوَلایَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً (44)
ثواب: به معنای مطلق اثر و نتیجه است، چه نیک و چه بد، ولیکن استعمالش در اجر نیک غلبه دارد.
عُقْب: (و عُقُب) به معنای سرانجام است.
هُنالِکَ: مفسرین گفتهاند: «هنالک» اشاره به معنایی است که از جملهی «و احیط بثمره» استفاده میشود. یعنی در اینجا (یا در این هنگام) که بلاها از هر سو احاطه میکنند ولایت (نصرت) تنها از آن خداست. به عبارت دیگر هنگاهی که اسباب از کار میافتد تنها یاور انسان خدا است.
اشکال: این معنا با سیاق آیات مناسب نیست؛ زیرا سیاق آیات بیان این حقیقت است که زمام تمامی امور در دست خداست و غیر او همه سراب است. و اگر معنای قبل صحیح بود باید به جای توصیف خداوند به حق، او را به قدرت توصیف میکرد، نه به حق، که مقابل باطل است. و نیز اگر چنان بود دیگر محل مناسبی برای «هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً» نبود.
اما حق مطلب: ولایت به معنای نصرت نیست؛ بلکه به معنای مالکیت تدبیر است که معنایی عمومی است.
معنای آیه: در هنگام احاطهی هلاکت و از کار افتادن اسباب نجات از سببیت، کاملا روشن میشود که ولایت امور انسانها و هر موجود دیگری و ملک و تدبیر آنها تنها از آن خداست. و اگر خداوند را با اسباب ظاهریش قیاس کنیم ـ هر چند که منزه از قیاس است ـ او نسبت به همهی سببهایی که تأثیر دارند خوش ثوابتر است؛ زیرا خداوند حق است و ثابت، و آن اسباب فانی و متغیر.
برخی هم مشار الیه «هنالک» را روز قیامت دانسته و مراد از ثواب و عاقبت را هم ثواب آن روز میدانند. ولی این تعبیر مناسب با سیاق آیه نیست.
*وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللَّهُ عَلى کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً (45)
هشیم: به معنای «مهشوم» و به معنای شکسته شدن چیزهای سست و بی دوام از قبیل گیاهان است.
تذروه: به معنای تفریق و جدا کردن است. برخی هم گفتهاند به معنای آوردن و بردن است (مانند گیاه شکسته و حشکی که بادها از این طرف به آن طرفش میبرند).
فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ: اگر فرمود «گیاه زمین با آن مختلط شد» و نفرمود: «فاختلط بنبات الأرض»، برای اشاره به این نکته است که در تکوین گیاهان آب از سایر عناصر بیشتر است.
أصبح: به معنای «صار» است نه اینکه بخواهد خبری که داده مقید به هنگام صبح کند.
معنای آیه: برای این فرو رفتگان در زینت دنیا زندگی دنیا را به آبی مثل بزن که ما از آسمان نازل کردیم و گیاهان زمین با این باران مختلط گشته سبز و خرم گردید و به زیباترین شکلی نمودار گردید، سپس هشیمی (گیاه خشک) شکسته شد که بادها شاخههای آن را از هم جدا نموده به این سو و آن سو میبرد، و خدا بر هر چیز مقتدر است.
*الْمالُ وَ الْبَنُونَ زینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَواباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً (46)
این آیه به منزلهی نتیجه گیری از مثلی است که در آیهی قبل آورد و نیز انعطافی به آغاز کلام یعنی آیهی شریفهی «إنا جعلنا ما علی الأرض زین? لها» و آیهی بعدیاش است.
الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ: مراد اعمال صالح است. زیرا اعمال صالح نزد خداوند محفوظ است.
روایت: از شیعه و سنی نقل شده که منظور از «باقیات الصالحات» تسبیحات اربعه است. و در برخی دیگر آمده است که منظور نماز است. و در برخی دیگر آمده است: منظور مودت اهل بیت است. هر چند که همه از باب ذکر مصداق بوده و جامع آن عمل صالح است.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
این آیات متضمن دو مثل است که حقیقت ملکیت آدمی را نسبت به آنچه در زندگی دنیا از اموال و اولاد است بیان میکند، و میفهماند که این فکرجز وهم و خیال چیز دیگری نیست. به شهادت اینکه وقتی بلایی از ناحیهی خدای سبحان آمد همه را به باد فنا گرفته برای انسان چیزی جز خاطرهای از آنها باقی نمیگذارد. پس برگشت این آیات به توضیح همان حقیقتی است که در «انا جعلنا ما علی الأرض زینه لها...» بدان اشاره شد.
*وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً (32)
یعنی برای این مردمی که فرورفته در زینت حیات دنیا شدهاند، و از ذکر خدا روی گردان گشتهاند مثلی بزن تا برایشان روشن گردد که دل جز به سرای خالی از حقیقت ندادهاند. برخی میگویند: مطلبی که این مثل متضمن آن است ممکن است صرفا یک مثل بوده و واقعیت خارجی نداشته باشد، اما برخی دیگر قائل به این قول هستند که این مثل حاکی از واقعیت و رخدادی خارجی است چرا که هر مثلیباید واقعیتی داشته باشد.
*کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً (33)
اُکُل: به معنای مأکول است، و مراد از آوردن مأکول آن، به ثمر نشاندن درختان آن دو (یعنی انگور و خرما) است.
وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً: ظلم در اینجا به معنای نقص است.و ضمیر «منه» به «اُکُل» برمیگرد.
وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً: وسط آن دو باغ نهری از آب کندیم که بدون زحمت باغها را آبیاری میکرد.
*وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (34)
وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ: ضمیر به کلمهی «رجل» برمیگردد. و مقصود از «ثمر» انواع مال است.
برخی هم گفتهاند: ضمیر به نخل برمیگردد و ثمر هم، ثمر نخل است. لیکن معنای اولی موجهتر است.
و ممکن است که منظور از «لم تظلم منه شیئا» این باشد که درختان به حدّی از رشد رسیده بودند که اوان میوه آوردنشان بود. و نیز ممکن است مقصود از «و کان له ثمر» این باشد که نه تنها درختان به حد میوهدار شدن رسیده بودند، بلکه نظیر تابستان بالفعل هم میوه بر درختان وجود داشت.
فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً:
محاوره: به معنای مخاطبه و رو در روی یکدیگر گفت و شنود کردن است.
نَفَر: به معنای اشخاصی است که به نوعی ملازم با کسی باشند. نفرشان نامیدهاند چون اگر آن شخص کوچ کند اینها نیز کوچ میکنند (چون «نَفر» به معنای کوچ کردن است) به همین جهت برخی از مفسرین کلمهی مذکور را به معنای خدم و اولاد گرفتهاند.
آن شخص گمان میکرده که مالک حقیقی آنهاست و فراموش کرده بود که خداوند این نعمتها را به وی داده است و گمان میکرد که با داشتن این نعمتها از خداوند بینیاز است! و این همان فهم و درکی است که قارون داشت «انما اوتیته علی علم عندی»[1] او به اسباب ظاهری دنیا رکون کرد که خود شرکی است که بشر از آن نهی شده است.
*وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً (35) وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً (36)
ضمیر در این آیه به کلمهی «رجل» برمیگردد.
جنته: مقصود جنس باغ است، لذا کلمهی «جنّت» را تثنیه نیاورد. البته صاحب کشاف در وجه مفرد آمدن «جنه» گفته است: بدین جهت مفرد آمده است که این شخص چون در آخرت بهرهای از بهشت ندارد بهشت او تنها همین است که در دنیا دارد، و دیگر از آن بهشت موعود بهرهای ندارد، و در افادهی این معنا یک جنت و دو جنت مورد نظر نیست.
وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ: ظلم از این جهت که به رفیقش تکبر کرد و مشرک به خدا شد.
ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً: کلمهی «بید» به معنای هلاکت و نابودی است و «هذه» اشاره به جنت دارد. او با این کلمات خوسته است بگوید که فرض نابودی این باغ، فرضی است محال و غیر قابل اعتنا که حتی گمان آن هم نمیرود.
این تعبیر حکایت حال آدمی است که به هر چه دل میبندد بدان جهت است که در آن بویی از بقاء استشمام میکند و هر مقدار احساس بقا در دنیا و لوازم آن بیشتر باشد دلبستگی هم بیشتر خواهد بود. لذا این افراد وقتی چیزی از دنیا را از دست میدهند دچار نومیدی و یأس گشته و همهی روزنههای امید را از یاد میبرند و گمان میکنند که این بدبختی هم زوال ناپذیر است. آری تعلق به امور مادی موجب میشود که آدمی تغییر وضع موجود و قیامت را استبعاد کند.
خداوند هر جا که استدلال مشرکین بر نفی معاد را حکایت میکند همه را مبنی بر اساس استبعاد میداند. «من یحیی العظام و هی رمیم»، «ءاذا ضللنا فی الإرض ءانا لفی خلق جدید»
وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً: این افراد، به دلیل کرامت و استحقاق ذاتی که برای خود قائل هستند، میگویند بر فرض هم که قیامتی موجود باشد باز هم در آنجا متنعم خواهیم بود. او آنقدر خود را فریب میدهد که در گفتار خود قسم هم یاد میکند، چون لام در «لئن» لام قسم است و به علاوه دو تأکید هم در «لأجدنَّ» آورده است.
او به جای این که بگوید: «خداوند به من زندگی بهتر و باغ بهتری میدهد»، گفت: «به زندگی بهتر و باغ بهتری میرسم ». نظیر این آیه: وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذا لی وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى رَبِّی إِنَّ لی عِنْدَهُ لَلْحُسْنى.[2]
*قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً (37)
این آیه تا آخر آیهی چهارم پاسخ رفیق آن شخص است در رد گفتارش. یکجا گفت: «انا اکثر منک مالا و اعزُّ نفرا» و در جای دیگر گفت: «ما اظنُّ أن تبید هذه ابداً». او از یک جهت به خداوند استعلاء ورزید و دعوی استقلال کرد و از جهت دوم تکبری است که نسبت به دوستش ورزید و او را خوار شمرد. رفیقش هم در این جملات تا جملهی «إلا الله» دعوی اوّلش را رد کرد و از آن به بعد تا کلمهی «طلبا» دعوی دومش را زیر سؤال برد.
وَ هُوَ یُحاوِرُهُ: تکرار این جمله برای اشاره به این جهت است که آن شخص از شنیدن سخنان غرور آمیز آن شخص دیگر تغییر حالتی نداده و سکینت و وقار ایمان خود را از دست نداده و همچنان با ادب و ملاطفت جوابش را داده است
أَکَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ: استفهامی است انکاری که مضامین کلام او را انکار نموده است. چرا که کلامش متضمن شرک به خدای سبحان بوده است.
اما اینکه زمخشری در کشاف گفته است «رفیق او به دلیل شک در معاد کافر شده بود»، سخن درستی نیست؛ چرا که در این صورت در مقام دفاع از خود نمیگفت: «من برای خدا هیچ شریکی قائل نیستم»، بلکه میگفت: «من ایمان به معاد دارم». فرد مورد نظر مشرک به معنای بت پرست نبوده است، چون خودش در خلال گفتارش حرفهایی زده که با اصول بت پرستی هیچ سازشی ندارد. مثلا از خای تعالی به کلمهی «ربّی»تعبیر کرده و حال آنکه بت پرستان خدا را پروردگار انسان و اله و معبود او نمیدانند، بلکه او را پروردگار پروردگاران (رب الأرباب) و معبود خدایان میدانند. و علاوه او به صراحت معاد را زیر سؤال نبرد بلکه در آن تردید کرد و اگر انکار میداشت میگفت: «و لو رددت» و حال آنکه گفت: «و لئن رددت إلی ربی». توبیخی هم که در آیه به وی شده برای آن است که وی به دلیل نسیان پروردگار، دچار مبادی شرک شده بود.
زمخشری در ذیل «ما أظن أن تبید هذا أبدا» گفته: بیشتر توانگران از مسلمین را میبینی که اگر به زبان اقرار به شرک نمیکنند باری زبان حالشان گویای همین سخن است.
این مرد با ایمان با این جمله ادعاهای رفیقش را اینگونه باطل نموده که وی را متوجه اصل که همان خاک است نموده و اینکه پس از خاک بودن به صورت نطفه، و پس از آن به صورت انسانی تمار عیار گشته است. و همه به موهبت خداوند بوده است. پس آنچه که آدمی از علم و قدرت و حیات و تدبیر دارد، همه و همه تنها مملوک خدای سبحان است و از ملک خودش بیرون نیاورده. پس انسان نمیتواند مستقل از خداوند باشد.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
این آیات رجوعی به ما قبل است، به آن جایی که پیامبر خود را تسلی میداد.
*وَ اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (27)
ملتحد: این کلمه اسم مکان از «التحاد» (میل کردن) است؛ یعنی محل میل کردن.
کتاب ربک: مراد، قرآن و یا لوح محفوظ است. و گویا دومی با کلمهی «لا مبدل لکلماته» مناسبتر است.
این گفتار عطف به ما قبل داستان اصحاب کهف ـ انا جعلنا ما علی الأرض ـ است و معایش این میشود: تو ای رسول! خودت را بر اثر کفر ورزیدن مردم و از تأسف خوردن بر آنان به هلاکت مینداز، آنچه از کتاب پروردگارت به تو وحی میشود تلاوت کن؛ زیرا هیچ چیز کلمات او را تغییر نمیدهد، چون کلمات او حق و ثابت است. و نیز برای اینکه تو غیر از خدا و کلمات او دیگر جایی نداری که دل به سوی آن متمایل سازی.
از اینجا روشن میشود که هر یک از دو جملهی «لا مبدل لکلماته» و «لن تجد من دونه» برای تعلیلی جداگانه است و در حقیقت دو حجت جدای از همند برای تعلیل آن امری که در جملهی «واتل» بود.
*وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28)
صبر: به معنای امساک و خودداری در تنگنا است. و کلمهی صبر به طور کلی به معنای حبس و نگهداری نفس است در برابر عمل به مقرراتی که عقل و شرع معتبر میشمارند و یا ترک چیزهایی که عقل و شرع اقتضا میکنند که نفوس را از ارتکاب آن حبس کرد.
وجه: وجه هر چیزی به معنای آن رویی است که به طرف ماست و ما به سویش میرویم. اصلدر معنای وجه همان صورت آدمی است، و وجه خدای تعالی همان اسماء حسنی و صفات علیایی است که متوجهین به درگاهش با آنها متوجه میشوند، و به وسیلهی آنها خدا را میخواند، همچنانکه فرمود: «و لله الأسماء الحسنی فادعوه بها» اما به هیچ وجه راهی به سوی ذات خدای تعالی نیست و اگر قاصدین خداوند قصد او را میکنند به جهت اسماء و صفات اوست.
کسی که خدای را میخواند، اگر منظورش صفات فعلی او مانند رحمت، رضا، انعام و ... باشد، در این صورت ارادهی وجه خدای به معنای این است که خداوند او را به لباس مرحومیت و مرضی بودن درآورد.
اما اگر منظورش صفات غیر فعلی او مانند علم و قدرت و کبریاء و عظمت او باشد، در این صورت ارادهی وجه خدای به معنای این است که با این صفات علیا به درگاه او تقرب جوید. به عبارت دیگر یعنی خود را میخواهد در مکانتی قرار دهد که آن صفات اله اقتضای آن را دارد. مثلاً خود را آنقدر ذلیل جلوه دهد که عزت و عظمت و کبریایی خداوند اقتضا دارد و یا خود را آنقدر جاهل ببیند که علم خداوند اقتضای آن را دارد.
یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ: منظور از خواندن خدای در صبح و شام استمرار بر دعا و عادت کردن به آن است به صوررتی که دائما با یاد خدایند و او را میخوانند.
لا تَعْدُ: راغب گوید: اصل معنای «عدو» تجاوز است، و این معنا در تمامی مشتقات آن مورد لحاظ قرار گرفته است. در قاموس آمده است: «عدا الأمر» به معنای «از این امر تجاوز کرد» میباشد و «عدا عن الأمر» به معنای «ترک این امر» است.
معنای جمله: به خاطر زینت دنیا دیدگانت را از آنان مبُر (رهایشان مکن)
وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا: مراد از اغفال قلب، مسلط کردن غفلت بر قلب است به این که یاد خدای سبحان را فراموش کند.
برخی گمان کردهاند که اگر آیه را به همین صورت معنا کنند سر از جبر در میآورد لذا گفتهاند معنای «اغفلنا قلبه»، «عرضنا قلبه للغفل?» است؛ اما حقیقت این است که چون ایشان با حق در افتادند خداوند هم با غفلت آنها را کیفر داد و در حقیقت این کیفر معلول گناه خودشان است.
وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً: کلمهی «فرط» به معنای تجاوز و خروج از حق است. پیروی هوی و افراط از آثار غفلت قلب است، و به همین جهت عطف دو جمله بر جملهی «اغفلنا» به منزلهی عطف تفسیری است.
روایت: در الدر المنثور آمده است که: آیهی «لا تطع من افغلنا قلبه» دربارهی امی? بن خلف نازل شده که به رسول خدا میگفت: باید فقرا را از خود دور کنی ت اما اشراف و صنادید قریش با تو رابطه داشته باشیم.
*وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ یَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً (29)
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ: این جمله هم عطف به «انا جعلنا ما علی الأرض» است و سیاق، سیاق شمردن وظایف رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) در قبال کفر کفار است.
فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ: این جمله داخل در مقول قول نیست؛ بلکه تتمهی کلام خدای تعالی به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) است.
إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها ... :
سرادق: به معنای خیمهای است که نسبت به آنچه در آن است محیط باشد. برخی هم گفتهاند پارچهای است که پایین خیمه میکشند تا فاصلهی بین خیمه و زمین را بپوشاند.
مهل: به معنای خلط و دُرد زیتون است. برخی هم گفتهاند به معنای مس مذاب است.
مرتفق: به معنای متکأ است که از مادهی «مرفق» گرفته شده است
یشوی: کلمهی «شیی» به معنای پخته شدن است.
اگر به جای «اعتدنا للکافرین» فرموده: «اعتدنا للظالمین» برای این بوده که بفهماند عذاب مذکور از تبعات ظلم ظالمین است.
روایت: در کافی از امام باقر (علیهالسلام) آمده است که منظور از «و قل الحق من ربکم فمن شاء فلؤمن و من شاء فلیکفر» ولایت علی (علیهالسلام) است.
روایت: در الدر المنثور در پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) دربارهی «بماء کالهمل» روایت شده که فرمود: مانند دُرد زیتون آنقدر سوزاننده است که وقتی نزدیکش میشود که بخورد پوست صورتش میافتد.
*إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30)
اگر به جای اینکه بفرماید: «ما برای این دسته چنین و چنان تهیه کردهایم»، فرمود: «ما ضایع نمیکنیم» برای این است ک هعنایت خدای تعالی و شکر او را نسبت به این طایفه برساند.
جملهی «انا لا نضیع» در جای خبر «إنَّ» قرار گرفته و در حقیقت سبب در جای مسبب مشسته است و تقدیر چنین است: «ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سنوفیهم اجرهم فانهم محسنون و انا لانضیح...».
*أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئینَ فیها عَلَى الْأَرائِکِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (31)
عدن: به معنای اقامت است، و جنات عدن بعنی بهشتهای اقامت و زندگی.
اساور: برخی گفتهاند این کلمه جمع «اسوره» است و «اسوره» هم جمع «سِوار» است که دستبند زنان را گویند. ولی راغب گفته است کلمه فارسی است، و اصل آن دستواره است.
سندس: به معنای پارچهی ابریشمی نازک است.
استبرق: پارچهی ابریشمی ضخیم را گویند.
ارائک: جمع «اریکه» به معنای تخت است.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
*وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً (19)
سعی: راغب: سعی به معنای راه رفتن به سرعت است البته نه به حدی که دویدن محسوب شود و در جدیت در هر کار استعمال میشود.
حرف «لام» در «و سعی لها سعیها» برای اختصاص است و نیز اضافهی «سعی» به «ضمیر آخرت» اختصاص را میرساند و اینگونه معنا میدهد: «هر کس که کوشش کند و مجدانه کوشش کند و کوششی کند که مختص به آخرت است». سعی برای آخرت باید به گونهای باشد که لایق آن باشد. مثل این که کمال جدیت را در حسن عمل به خرج دهد و حسن عمل را هم از عقل قطعی و حجت شرعی گرفته باشد. و این مستلزم سه اصل توحید و نبوت و معاد است چرا که در غیر این صورت خداوند او را مؤمن نمیداند.
فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً: خداوند عمل چنین کسانی را به بهترین وجه قبول میکند و کوشش آنها را میستاید و ستایش خداوند در برابر عمل بنده، عبارت است از تفضّل او بر بندهاش. با توجه به این دو آیه میتوان فهمید که اسباب اخروی عبارنتد از اعمال و بس، و اعمال سببهایی هستند که هرگز از غایات و نتایج خود تخلف ندارند، به خلاف اسباب دنیوی که تخلّف پذیرند زیرا دربارهی اسباب اخروی فرمود: «فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً» و دربارهی اسباب دنیوی فرمود: « مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ».
*کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً (20)
نمدُّ: مفردات: مدّ در اصل به معنای کشیدن است، به همین جهت است که زمان ممتد را مدّت گویند. کلمهی «امداد» بیشتر در «محبوب و نیکیها» و کلمهی «مد» در «مکروه و بدیها» استعمال میشوند. «وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ»[1]، « وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا».[2]
پس «امداد» و «مد» هر چیزی به این است که از نوع خودش بدان اضافه کنیم تا بدین وسیله وجود و بقایش امتداد یابد. اگر این اضافه را نداشته باشیم وجودش قطع میشود مانند چشمهای که از منبع خود مدد گرفته و لحظه به لحظه بدان افزود میشود تا جاری گردد. امداد خدای سبحان در عمل انسان هم بدین معناست. زیرا تمامی وسائل عمل ـ از قبیل علم، اراده، ابزار بدنی و... ـ اموری تکوینی هستند که آدمی خودش در خلقت آنها دخالت ندارد.
پس اهل دنیا در دنیای خود و اهل آخرت در آخرت خود از عطای خدا استمداد میکنند و این که مفعول (کُلاَّ) بر فعل خود (نُمدُّ) مقدم شد برای بیان عمومیت امداد خداوند نسبت به هر دو فریق است.
در اینکه سیاق را از تکلم با غیر «نمد» به غیبت تغرر داد «عطاء ربک» و کلمهی «رب» را هم تکرار نمود این نکته استفاده میشود که امداد ایشان از شئون ربوبیت است و هر چند در واقع برای کسی ربی جز خداوند نیست؛ اما چون بت پرستان بتهای خود را به عنوان ربّ میشناسند لذا خداوند ربوبیت خود را به پیامبرش نسبت داد و فرمود: «ربِّک».
وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً: «حظر» به معنای منع است و معنای آیه یعنی: عطاء پروردگار تو ممنوع نیست و اهل دنیا و آخرت هر دو از عطای او استمداد میکنند. آیه دلالت دارد که بخششهای الهی مطلق و غیر محدود است و هر جا که منعی وجود دارد از ناحیهی قابل است نه از ناحیهی معطِی.
برخی گفتهاند منظور عطاء دنیوی است که مشترک بین مؤمن و کافر است، چرا که عطاء اخروی مخصوص مؤمنین است. لیکن این تفسیر صحیح نیست چون مقید کردن «عطاء» به «عطاء دنیا» بدون دلیل و مقید است با وجودی که صلاحیت اطلاق را دارد. اما این که گفتند عطاء اخروی مخصوص مؤمنین است از محل بحث خارج است چون زمینهی گفتار در آیهی شریفه عبارت است از امدادی که اعمال مستند به آن امداد هستند نه پاداش. و علایای مؤمنین در آخرت، از قبیل جزا و پاداش است نه از قبیل اعمال. علاوه بر این چه کسی گفته که عطایای اخروی شامل کفار نمیشود؟ آن عطایا از کسی دریغ نمیشود منتهی ممنوعیتی که هست از ناحیهی «مستفیض» است نه از ناحیهی «مفیض».
*انْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ لَلآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضیلاً (21)
این جمله اشاره است به تفاوت درجات تا کسی گمان نکند سعی بسیار و سعی اندک هر دو یکی است. اگر یکی میبود در واقع خداوند عمل مازاد را شکرگزاری نکرده و مورد قبول درگاهش قرار نداده است.
بنابراین معنای «بعضهم»، «بعض الناس» است و از قرینهی «و للآخره أکبر» میفهمیم که بعض الناس در دنیا میباشد. یعنی ما در دنیا برخی از مردم را بر برخی دیگر برتری دادیم (مال، متاع، جاه، فرزند، نیرو، شهرت، ریاست و...) اما آخرت هم خود بزرگتر از دنیاست و هم برتریهای و امتیازاتش بزرگتر است. پس کسی گمان نکند که اهل آخرت در زندگی یکسانند و نیز کسی توهم نکند که تفاوت زندگی اخروی همانند تفاوتهای زندگی دنیوی است. برتریهای دنیایی به خاطر اختلاف در اسباب مادی است (اسباب محدود است و دنیا دارد تزاحم لذا برتریهای دنیا محدود است) اما برتریهای آخرت به خاطر اختلاف ایمانهاست و اختلاف ایمانها و احوال قلب وسیعتر از اختلاف احوال جسم است، وسعتی که نتوان مقایسه کرد.
* لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (22)
خذلان: مفردات: آن کس که آدمی احتمال میدهد او را یاری کند در هنگام احتیاج یاری نکند.
این آیه به منزلهی نتیجهای است برای آیات قبل که سنت خداوند در بندگانش را یاد آور بود. هر کس دنیای عاجل را بطلبد همین طلبش او را در آخرت به آتش و مذمومیت و مدخوریت منتهی میکند و هر کس که آخرت را بخواهد خداوند سعیش را شکر میگذارد.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
*اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً (14)
تقدیر: «یقال له إقرأ کتابک...». باء در «بنفسک» زائده است. اگر به جای «کفت»، «کفی» آورده است با وجودی که نفس مؤنث مجازی است بدن جهت است که در هر فاعلی که مؤنث مجازی باشد مخیر هستید که فعل آن را مذکر یا مؤمث بیاورید.
این آیه دلالت میکند بر این که حجت کتاب مذکور، حجتی است قاطع که خواننده هیچ تردیدی در آن نمیکند.
*مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً (15)
مفردات: «وزر» سنگینی است که در اصل از وزر کوه گرفته شده است. ازگناه هم تعبیر و «وزر» شده و هم تعبیر به «ثقل».
این جمله به منزلهی نتیجه برای «و کل انسان الزمناه...» است و جملهی سوم «و لا تزر...» تأکید «و من ضل فإنما یضل علیها» است.
عمل چه نیک باشد و چه بد، ملازم و دنبال صاحبش بوده و علیه او بایگانی میشود و آنگونه نیست که برخی از اهل ضلالت پنداشتهاند که اگر گمراهی کنند وزر گمراهیشان به گردن پیشوایان یا پدرانشان است و خود مسئولیتی ندارند.
بله! پیشوایان آنان هم وزر دارند؛ اما نه عین وزری که مرتکب گناه دارد بلکه وزر پیشوایی باطل و رواج سنتهای بد را به دنبال دارند.
وَ ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً
از سیاق آیه و آیات قبل و بعد برمیآید که مراد از «تعذیب»، تعذیب دنیوی عقوبت استیصال است. مؤید این احتمال سیاق نفی در «ما کنا» است. اگر گفته میشد «لسنا معذبین»، «لا نعذب» و«لن نعذب» تنهای نفی عذاب را میرساند اما در تعبیر «ما کنا معذبین» استمرار نفی عذاب در گذشته را افاده میکند که سنت الهی در امتهای گذشته این بوده که بدون بعث رسول، آنها را عذاب نمیکرده است. علاوه بر این تعبیر «رسول» به جای «نبی» است. و رسول منصب خاصی است الهی که مستلزم حکم فصل در امت است و حکم فصل عبارت است از عذاب استیصال و یا تمتع و بهرهمندی از زندگی تا مدتی معین. (یونس47 و ابراهیم10)
این آیه به منزلهی دفع توهمی است که ممکن است از کسی سر بزند. ممکن است طبق سیاق آیات کسی بگوید: آیا هیچ قید و شرطی در لحوق آثار گناه به صاحبش نیست؟ و آیه میگوید: بله! خداوند با رحمت واسعهی خود قید و شرطی هم گذاشته است. هر چند که میتوانست چنین قیدی را نیاورد. بنابراین آیه در مقام امضای حکم عقل بر قبح عقاب بلا بیان نیست.
البته این بحث ناظر به فروع دین است وگرنه در مسائلی که خود عقل آن را درک میکند و از ضروریات عقل است هیچ حاجتی به نبوت و رسالت نیست. این مطلب دربارهی مسائل اخروی است اما در رابطه با مسائل دنیوی احتیاج به بعث رسول است.
*وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمیراً (16)
مترفیها: راغب در مفردات: کلمهی «ترفه» به معنای توسعه دادن در نعمت است. «اترف فلان» یعنی فلانی نعمتش از حدّ گذشت. بعد گوید: مراد از مترفین در «أمرنا مترفیها» همان کسانی هستند که آیهی: «فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ»[1]وصفشان میکند.
«إذا أرَدنا أن نُهلِکَ قَریَه» : منظور این است که وقتی زمان هلاکت قومی نزدیک شد چنین و چنان میکنیم. این اراده از قبیل ارادهی آسمان برای باریدن و ارادهی دیوار برای خراب شدن است. پر واضح است که این دو ارادهی باریدن یا خراب شدن ندارند بلکه منظور از اراده در این موارد نزدیک شدن وقت عمل است.
«أَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها» : خداوند هرگز امر تشریعی به فسق نکرده « قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاء»[2]، لذا این امر، امر تشریعی نست. از طرف دیگر تعلق نگرفتن امر تکوینی به معصیت از آن جهت که مصیت است هم واضح است. زیرا در این صورت انجام معصیت از اختیار انسان خارج میشد «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».[3]
بنابراین اگر متعلَّق امر در «أمرنا» اطاعت باشد، امر به معنای حقیقی (تشریعی) خواهد بود. و اگر متعلَّق امر در «أمرنا» فسق باشد، مقصود از امر این خواهد بود که بر سبیل املاء و استدراج نعمت را بر آنها زیاد کردیم تا بر فسق خود بیفزایند.
اشکال وجه اوّل: خلاف ظاهر است. چون وقتی گوییم دستورش دادم و چنین و چنان کرد یعنی دستور به عین همان مطلبی که او کرده صادر شده است.
اشکال وجه دوم: تا همهی اهل یک شهر فسق نورزند وجهی نیست که همه هلاک شوند و امر در آیه تنها متوجه مترفین بود.
زمخشری در توجیه این امر گفته است: امر در اینجا امری است مجازی؛ امر حقیقی این است که بفرماید «إفسقوا»! اما وجه مجازیت امر این است که خداوند نعمت را بر آنها بسیار کرده است و لذا وسیلهی پیروی از شهوات بر آنها فراهم شده. گویا مأموریت داشتهاند که نعمتهای خدا را در این کار صرف کنند. البته حقیقت این است که خداوند برای این به آنها نعمت داده است که در راه خیر مصرف کنند ولی آنها فسق را مقدم کردند لذا «قول» بر آنها استقرار یافت.[4]
البته علاوه بر گفتار زمخشری، این وجه نیز صحیح است که بگوییم: در جملهی «امرش کردم پس نافرمانی کرد» به قرینهی این که «عصیان» منافی با امر است، مأمور به «اطاعت» بوده و تقدیر چنین باشد که: «من او را به اطاعت امر کردم ولی او فسق ورزید».
*وَ کَمْ أَهْلَکْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَ کَفى بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبیراً بَصیراً (17)
القرون: راغب در مفردات: کلمهی «قرن» مردمی است که در یک زمان زندگی کنند و از جهت عصر و زمان مشترک باشند و جمع آن قرون است.
میخواهد مطلب آیهی گذشته را تثبیت کند و بفهماند که هلاک ساختن قریهها و دیارها یکی از سنتهای جاریهی خداوند است. و نیز خالی از اشعار به این معنا نیست که هلاک ساختن از زمان نوح در میان قرون بشری شروع شده است و همین طور هم هست. قبل از زمان حضرت نوح یک جامعهی سادهی فطری بوده است و بشر جز آنچه را به فطرت خود مییافته درک نمیکرده است و بعد از آمدن نوح بود که اختلاف در میان بشر پیدا شد. [5]
*مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً (18)
العاجله: صفت است برای موصوفی که حذف شده است و بعید نیست که موصوفش «حیات» باشد بدین قرینه که مقابل آن در آیهی بعد «آخرت» است.
یصلاها: مفردات: اصل این کلمه «صلی» و به معنای گیراندن آتش است.
مدحوراً: مجمع البیان: از مادهی «دحر» به معنای دور کردن است.
مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ: از آنجا که راه رسیدن به آخرت دنیاست، لذا به هر انسانی که این راه را طی کند نمیشود گفت دنیا طلب مگر این که از آخرت اعراض نموده و به کلی آن را فراموش کند و ارادهاش خالص برای دنیا شود. همچنانکه کلمهی «کان» در «من کان یرید العاجله» دال بر این استمرار است.
عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ: ما هم آنچه را که او میخواهد فوراً به او میدهیم، البته نه هر قدر که او میخواهد، بلکه هر قدر که ما میخواهیم. تازه این روش را در حق همهی دنیا دوستان اعمال نمیکنیم. پس تنها ارادهی ماست که در جهان حاکم است. خداوند این حقیقت را در آیهی ذیل هم به زبانی دیگر بیان کرده است:
وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ * وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ * وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقینَ».[6] اگر نبود یکنواخت زندگی کردن مردم و این که همه محکوم به قانون اسباب و عللند، (و در این قانون، فرقی بین مؤمن و کافر نیست) ما کافر را به مزید نعمتهای دنیوی اختصاص میدادیم، چون نعمتهای دنیوی در نزد ما و در بازار آخرت ارج و قیمتی ندارد.
ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً: ما جهنم را جزای او در آخرت قرار دادیم در حالی که «مذموم» و «دور از رحمت» است این دو قید میفهماند که وی «مخصوص به جهنم» و «محروم از مغفرت و رحمت» است.
[1] . فجر 15 [2] . اعراف 28 [3] . یس 82 [4] . کشاف ج2 ص654 [5] . ر.ک. به تفسیر بقره 213 [6] . زخرف 33 تا 35
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
*وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ وَ کُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً (12)
مُبصِرَه: در مجمع البیان آمده است که به معنای «مضیئه: روشنگر» است، «منیره: نور دهنده»، «نیّره: درخشنده» است. ابو عمرو گفته: مقصود از این کلمه این است که مردم به وسیلهی قرآن بینا میشوند. کسائی گفته: عرب وقتی میگوید: «ابصر النهار» یعنی بینا کرد روز، مقصود این است که روشن شد.
مقصود از این که فرمود: شب و روز را دو آیت خلق کردیم، این نیست که در آغاز آیت نبودند و بعداً آنها را آیت خود قرار داد؛ زیرا تمامی موجودات از همان اصل وجود، آیاتی هستند که بر مُکوّن خود دلالت میکنند. بنابراین منظور از «آیه اللّیل و آیه النهار» خود شب و روز است و این اضافه، بیانیه است نه لامیه و مقصود از محو لیل تاریک کردن و پنهان کردن آن از چشمها است، که به خلاف روز باشد.
برخی اقوال بی اساس:
مراد از «آیت اللیل» ماه است و مراد از محو آن، لکههایی است که در آن دو دیده میشود. مراد از «آیت النهار» خورشید و مبصر بودن آن نداشتن لکهها در آن است.
اشکال: گفتگو در خود دو آیت (لیل و نهار) است نه در آیت آن دو آیت.علاوه بر آن تفریع «و لتبتغوا فضلا من ربکم ...» متفرع بر روشنی دادن روز و ظلمت شب است.
مراد از آیت شب، ظلمت آن و مراد از آیت نهار، نور آن است و مراد از محو آیت شب، بردن ظلمت آن به نور روز.
اشکال: آیهی شریفه در مقام بیان فرقی است که در میان این دو آیت است و با تفسیر فوق، فرقی بین این دو آیت نمیماند.
لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ: این جمله متفرع است بر جملهی «و جعلنا آیه النهار مبصره» و معنایش این است که اگر ما آیت روز را روشن قرار دادیم برای این است که بتوانید در آن موقع رزق خداوند را طلب کنید چون رزق، فضل و عطای خداوند است.
وَ الحساب: این جمله هم متفرع بر مبصر بودن نهار است. علتش این است که ما از امور وجودی [نور] پی به امور عدمی [ظلمت] میبریم اما هرگز عکس آن ممکن نیست. ما هر چند که هم با شب حسابها را نگه میداریم و هم با روز و آن دو ظاهرا از هم جدا نیست؛ اما احساس، اوّل به امر وجودی (روز) متعلق میشود و سپس به نوعی قیاس متوجه امر عدمی (شب) میشویم، و هر امر وجودی و عدمی که با آن مقایسه شود وضع بدین منوال است.
با توجه به مطلبی که در سیاق آیه ذکر شد، بطلان حرف کسانی که پنداشتهاند آیهی مورد بحث در مقام اثبات توحید است و شب و روز و اختلافاتی که بر آن عارض میشود از نشانههای توحید است، واضح میشود.
وَ کُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً: اشاره دارد به تمیز موجودات و اینکه در خلقت هیچ گونه ابهام و اجمالی نیست.
*وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً (13)
مجوع البیان: «طائر» در اینجا عمل انسان است. مرغان در عرب دو حالت پرواز داشتند. یا از چپ مسافر به راست پرواز میکردند که آن را سانح (فال خوب) مینامیدند و یا از راست به چپ مسافر پرواز میکردند که آن را بارح (فال بد) مینامیدند. اصل نامگذاری هم بدین مناسبت بود که در صورت اول شکار آن آسان بود و در صورت دوم مشکل.
ابوزید هم گوید: هر حیونی (اعم از مرغ و آهو و ...) در حال حرکت دیده میشد آن را طائر مینامیدند.
کشاف: عربها چون زم سفر داشتند ابتدا با مرغان فال میگرفتند. آنها کاری میکردند که آنها به پرواز در آیند. حال اگر از چپ به راست میپریدند آن راب ه فال نیک میگرفتند و عکس آن را به فال بد. به همین جهت فال بد را تطیر مینامیدند.
مفردات: تطیر اصلش تفأل به طیر است، ولی بعدها هر فال زدنی را تطیر نامیدند (نیک یا بد، با طیر یا بدون آن).
«قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلیمٌ».[1]
«فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِه وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ».[2]
خلاصه آن که از سیاق ما قل و ما بعد آن و مخصوصا از جملهی «مَن اهتَدی فإنَّما یَهتَدی لِنَفسه ...» به خوبی بر میآید که مراد از کلمهی «طائر» هر چیزی است که با آن بر میمنت و نحوست استدلال شود. زیرا برای هر انسانی چیزی که مربوط به عاقبت امرش باشد و با آن بتواند به کیفیت خیر یا شرّ عاقبتش پی ببرد وجود دارد.
و اینکه فرمود: «ما طائر هر کسی را در گردنش الزام کردهایم»، بدین معناست که آن را لازم لا ینفکّ و جدایی ناپذیر او قرار دادیم و این سرنوشت همان عمل انسان است. و معنای الزام کردن آن این است که خداوند چنین مقرر کرده که هر عملی قائم به عاملش بوده و خیر و شرّ آن به خود او برگردد، نه آن که او را رها کرده به غیر او گلاویز شود. برخی به اشتباه گمان کردهاند که آیه سعادت و شقاوت هر کس را اثر قضای حتمی و ازلی الهی دانسته، چه آن شخص عملی انجام دهد و یا ندهد.
و این که از گردن نام برده شد بدین جهت است که تنها عضوی که نه انسان از آن جدا میشود و نه آن از انسان، گردن است.
وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً
با توجه به جملهی بعدی «اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا» وضع این کتاب روشن میشود چون دلالت دارد بر این که:
اولاً: این کتاب، کتاب خود اوست و ربطی به غیر ندارد.
ثانیاً: این کتال تمامی اعمال آدمی ـ حتی کوچکترین عمل ـ را دارد. «...وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً إِلاَّ أَحْصاها...».[3]
ثالثاً: حقیقت اعمال را آمارگیری نموده و جلوهگر میسازند به طوری که جای هیچ ابهام و عذری باقی نمیماند. «لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ».[4]
کتاب مزبور مانند کتابهای معمولی و دارای خط نیست بلکه در بر دارندهی حقیقت اعمال است و خود اعمال نشان داده میشود و چون دلیلی محکمتر از آن نیست جای حاشا باقی نمیماند. «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوء...»[5]
از همین جا معلوم میشود که مراد از «طائر» و «کتاب» یک چیز است و آن عمل آدمی است. و اگر در «و نخرج له...»، «نخرجه» نیامده برای این است که کسی گمان نکند که عمل قبلاً طائر بوده و کتاب نبوده است و در قیامت کتاب شده و دیگرطائر نیست.
خلاصه این که در «نخرج له» اشارهای است به این که حقایق اعمال از ادراک انسان پوشیده شده و در پردهی غفلت است و خداوند در روز قیامت آن را از پرده بیرون میآورد. و «یلقاه منشورا» هم دال بر همین معناست و تأکید جملهی قبلی (و کل انسان الزمناه...) است.
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
در آیات گذشته جریان سنت الهی در هدایت انسانها به سوی حق بیان شد. و این که هر کس که دعوت حق را اجابت کند در دنیا و آخرت سعادتمند و هر کس که به حق کفر بورزد در دنیا و آخرت عقاب خواهد نمود. و از باب تطبیق حکم بر مصادیق و افراد، نزول تورات و حوادثی را که بعد از آن برای بنی اسرائیل اتفاق افتاد را ذکر نمود.
این دسته از آیات جریان همان سنت را در این امت خاطر نشان میسازد.
*إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبیراً (9)
یعنی این قرآن هدایت میکند به سوی دینی که اقوم از هر دین و مسلط تر بر ادارهی امور بشر است.
«أقوم»: از قیام است و ضد قعود. یکی از معتدلترین حالات آدمی است که انسان در این حال نسبت به کارهایش مسطلتر است. این کلمه را در نیکو انجام دادن کار استعمال کردهاند. به کسی که کاری را نیکو، بدون عجز و خستگی و با مدیریت انجام دهد، گویند: فلانی قائم به فلان کار است.
این دین هم، خیر دنیا و آخرت بشر را در پی دارد و قائم به صلاح معاش و معد آنهاست چرا که به مقتضای فطرت بشر است.
توصیف این ملت به «أقوم» یا در مقایسه با سایر ملتهاست و یا در مقایسه با سایر شریعتهاست. هر ملتی برای سود بردن سنتی دارد، و لیکن این سنتها در برخی موارد مفید است و در برخی دیگر مضر هستند قسمتی از خیرات را از آنها منع میکنند. و در میان سنتها تنها دین اسلام است که بدون این که خیری از بشر سلب کند، قائم به همهی مصالح دنیا و آخرت آنهاست. بنابراین ملت حنیف نسبت به ملل دیگر بر حیات انسانی اقوم است.
اما اگر «أقوم» در مقایسه با سایر شرایع باشد (کما هو الظاهر) در این صورت بدین معناست که این دین از ادیان سابق بر خود کاملتر است و حتی یک عمل از اعمال فردی و اجتماعی انسان بدون پاسخ رها نشده است.[1]
«الصالحات» : این کلمه برای موصوفی است که به جهت اختصار حذف شده است. «و عملوا الأعمال الصالحات».
«لهم» : خداوند حقی را برای مؤمنین بر خود ثابت کرده است، و اینکه آنرا «اجر» نامیده مؤید این معناست. اگر دیگری حقی را بر خدا ثابت میکرد اشکال داشت، اما وقتی خود خداوند حقی را بر خود ثابت میکند هیچ محذوری پیش نمیآید. مانند: «ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا کَذلِکَ حَقًّا عَلَیْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنینَ».[2]
خداوند در این آیه عنایت دارد که پاداش منجز و حتمی نیکوکاران را بیان کند، همچنان که در آیهی بعدی عنایتش به بیان کیفر حتمی است. در این دو آیه متعرض به حال کسانی که اینان آوردهاند ولی عمل صالح ندارند نشده است و وضع آنها متوقف بر توبه و یا شفاعت آنهاست تا به وسیلهی یکی از این دو گروه به صالحان از مؤمنین ملحق شوند. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ»[3]، «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ»[4].
آری، این طایفه با مؤمنین با عمل صالح در این مسأله مشترک هستند که خداوند به پاداش اینکه ایمان آوردند ایشان را بر حق چپایدار مینماید. « وَ بَشِّرِ الَّذینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِم»،[5] « یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ».[6]
*وَ أَنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلیماً (10)
«اعناد»: از «عَتاد» و به معنای «اعداد و تهیه» است. و به قول راغب به معنای «ذخیره کردین چیزی است قبل از رسیدن وقت حاجت به آن».
این جمله عطف است به جملهی «أنَّ لَهُم ...» در آیهی قبل است و اگر عذاب کفار را به مؤمنین بشارت داده است بدین جهت است که این عذاب انتقامی است و موجب روشنی دیدگان مؤمنین میشود.
سؤال: چرا از اوصاف این طایفه تنها ایمان نیاورن به آخرت ذکر شده است؟
جواب: سیاق آیه در بیان اثری است که درین قیم به دنبال دارد و با انکار معاد خاصیتی برای این دین نمیماند بدین جهت میبینیم که خداوند فراموشی قیامت را ذیشهی تمامی گمراهیها نامیده است: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ».[7]
* وَ یَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً (11)
دعاء : مراد از دعا ـ با توجه به سیاق آیه ـ مطلق طلب است چه به نحو لفظ طلب باشد و چه بدون لفظ صورت گیرد و به صورت سعی و عمل باشد. همهی اینها دعا و درخواست از خداست هر چند که این درخواست از کسی صادر شود که به خدا معتقد نباشد چرا در غیر از خدا کسی معطی و مانع نیست. «یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ»،[8] «وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوه».[9]
حرف «باء» در دو کلمهی «بالشر» و «بالخیر» برای چسباندن فعل به مفعول آن است و مقصود این است که انسان به همان نحو شرّ را میخواند که خیر را میطلبد.
کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً: انسان به محض آن که چیزی را برایش تعریف کردند و آن را مطابق میلش دید بدون اندیشیدن در جهات صلاح و فساد آن با عجله به سویش میرود و در نتیجه گاهی آن امر، موجب زحمتش میشود.
سیاق این آیه و آیات بعد: ما کتابی نازل کردیم که شما را به سوی ملتی أقوم هدایت میکند و لیکن جنس بشر عجول است و به خاطر همین عجلهاش میان خیر و شر فرق نمیگذارد. سزاوار نیست که انسان اینگونه باشد و بعد در مقام توجیه بگوید: خدا برایم فراهم کرده و اگر او نمیخواست نمیگذاشت من این کار را بکنم! درست است که خداوند خالق شب و روز است و هر یک آثار مخصوص به دیگری را از بین میبرد، و درست است که همهی اعمال خیر و شر در عالم به اذن خداوند محقق میشوند لیکن این بدان معنا نیست که اعمال شر و معصیت خداوند هم برای انسان جایز باشند. بلکه واجب است که انسان اعمال شرّ را همچون شب تاریک کننده دانسته و نزدیکش نشود و عمل خیر را همچون روز بینا کننده دانسته و انجامش دهد، و با انجام آن فضل پروردگارش را طلب کند. به عبارت دیگر همانگونه که مشترک بودن شب و روز در آیت بودن باعث نمیشود که در حررکات و تقلبات هم شبیه هم باشند، اشتراک اعمال خیر و شرّ در این که همگی به اذن خداوند صورت میگیرد باعث نمیشود که بگوییم ارتکاب هر دو جایز است. آری عمل آدمی گریبانگیر او شده و تا او را به سعادت یا شقاوت نکشاند دست بردادش نیست و آنچه میکند به خدوش میرسد و به غیر خودش نمیرسد.
[1] . وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ... مائده 48 [2] . یونس 103 [3] . توبه 102 [4] . توبه 106 [5] . یونس 2 [6] . ابراهیم 27 [7] . ص 26 [8] . الرحمن 29 [9] . ابراهیم 34
بسم الله الرحمن الرحیم
(خلاصه ی تفسیر المیزان)
سنت الهی همواره این بوده است که بندگان خود را به راه بندگی هدایت نموده و ایشان را در پذیرفتن و نپذیرفتن آن مخیر کرده است. نعمتهای دنیا و آخرت را در اختیارشان قرار داده است و آنها را به همه رقم اسبابی که در اطاعت و عصیان بدان نیازمندند مسلح کرده است تا در صورت اطاعت، آنها را به سعادت دنیا و آخرت برساند و در صورت عصیان، آنها را به نکال دنیا و آخرت برساند.
آیات هفتگانهی فوق به منزلهی توطئهای است برای بیان جریان همین سنت در امت اسلام و این آیات جملهی معتزلهای است میان آیهی اول و نهم.
* وَ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنی إِسْرائیلَ أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونی وَکیلاً (2)
الکتاب: در بسیاری از موارد در قرآن کریم بر مجموع شرایعی که بر مردمی واجب شده اطلاق شده است. کتاب مشتمل بر وظایفی اعتقادی و عملی است که باید به آن معتقد شده و عمل کنند. در این آیه بدین جهت به جای تورات، لفظ کتاب آمد تا بفهماند که کتاب نامبرده مشتمل بر شرایطی است که عمل به آنها واجب است.
جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنی إِسْرائیلَ: به منزلهی تفسیر برای فرستادن کتاب است و هدایت بودن آن همین است که شرایع پروردگارشان را برایشان بیان میکند.
أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونی وَکیلاً: کلمهی «أن» در «ألاّ»، تفسیریه است و مدخول «أن» محصَّل همهی معارفی است که کتاب هدایتشان مشتمل بر آن است. محصَّل معارفی که این کتاب در صدد بیان آن است، نهی از شرک و نهی از وکیل قرار دادن غیر خداست. بنابراین این جمله تفسیر جملهی «و جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنی إِسْرائیلَ» است.
نکته: التفات از تکلم با «نا» به تکلم به «ی» است. در اوّل به منظور تعظیم و وحدت سیاق به صورت تکلم با غیر، آورده شد. اما اگر در دومی هم بدین گونه میآمد، شنونده گمان میکرد که خدایان متعددند و این با توحیدی که خود سیاق در مقام اثبات آنست مناسب نیست.
* ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً (3)
ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ: کلمهی «ذریه» به این عنایت بر اولاد اطلاق میشود که آنها اولاد صغیری هستند که به پدران خود ملحق میشوند. این کلمه منصوب آمده و علت آن هم اختصاص است که کلمهی «اخصّ» را در تقدیر دارد و اگر این عنایت نبود باید آنرا مجرو میخواندیم تا عطف به لام در بنی اسرائیل باشد. این اختصاص عنایت خاص متکلم را میرساند و به منزلهی تعلیل آیهی قبلی است همانند کلمهی «اهلَ البیت» در آیهی تطهیر[1] که میرساند از بین رفتن رجس به خاطر این است که آنها اهل بیت نبوت هستند.
خدای سبحان دربارهی سرنشینان کشتی نوح وعدههای جمیل داد[2]، بنابراین فرستادن کتاب برای موسی و هدایت بنی اسرائیل به وسیلهی آن، وفای به همان وعدهی نیکویی است که به پدرانشان (یعنی به سرنشینان کشتی نوح) داده بود و هم اجرای سنت الهی است در امتهای گذشته.
إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً: این جمله هم به منزلهی تعلیل است برای آیهی قبل. این سؤال مطررح میشود که چرا کسانی که با نوح حمل شدند مشمول چنین وعدهی نیکویی واقع شدند؟ در جواب گوییم چون نوح عبدی شکور بود.
* وَ قَضَیْنا إِلى بَنی إِسْرائیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبیراً. (4)
قضینا: راغب در مفردات در معنای «قضاء»: به معنای فیصله دادن به امری است. چه با گفتار و چه با عمل و بر دو نوع است: الهی و بشری. از جمله قضای الهی این است که: «وَ قَضى رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاه...»[3] خدا دستور داده که جز او را نپرستید. و نیز در همین معنا است که فرمود: «وَ قَضَیْنا إِلى بَنی إِسْرائیلَ فِی الْکِتابِ...» یعنی اعلام کردیم و حکم را فیصله یافتیم و به ایشان به وسیلهی وحی چنین اعلام کردیم که ...
اما قضای فعلی و عملی حق: «وَ اللَّهُ یَقْضی بِالْحَقِّ وَ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَقْضُونَ بِشَیْءٍ»[4] تنها خداست که به حق حکم میکند و غیر او آنچه را به خدایی میخوانند هیچ حکم و اثری نخواهند داشت نه به حق و نه به باطل.
اما قضاء در قول بشری: قضای قولی : «داوود چنین قضاوت کرد». قضای فعلی : «فإذا قضیتم مناسککم». وقتی به پایان رساندید مناسک خود را... .
وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبیراً: کلمهی «علو» به معنای ارتفاع و در اینجا به دلیل عطف آن بر فساد ـ آن هم عطف تفسیری ـ کنایه است از طغیان به ظلم و تعدی.
معنای آیه: ما بنی اسرائیل را در کتاب که همان تورات باشد خبر داده و اعلام نمودیم، خبری قاطع که سوکند میخورم و قطعی میگویم که شما نژاد و گروه بنی اسرائیل به زودی در زمین فساد خواهید کرد ـ مراد از زمین فلسطین و اطراف آن است ـ و این فساد را در دو نوبت پشت سر هم انجام خواهید داد.
* فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولی بَأْسٍ شَدیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولاً. (5)
بأس: راغب در مفردات: «بؤس» و «بأس» و «بأساء» به معنای شدت و مکروه است با این تفاوت که «بؤس» بیشتر در فقر و جنگ و بدس و بأساء بیشتر در عذاب استعمال میشود.
فجاسوا: مجمع البیان: «جوس» به معنای سر زدن به اینجا و آنجاست. بعضی هم گفتهاند که به معنای طلب شیء به جستجوست.
در تفسیر مجمع البیان چنین پنداشته شده است که این قوم برانگیخته شده بندگانی مؤمن بودهاند. و دلیل آن: «بعثنا» و «عباداً لنا» است. اما هیچ یک از این دو دلیل دلالتی بر مؤمن بودن آنان ندارد.
اما دلیل اوّل: لازم نیست که مجازات الهی همیشه بدست مؤمنین باشد.
اما دلیل دوم: حتی کفار هم بندگان خداوند هستند.
* ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفیراً. (6)
الکرّه: مجمع البیان: هم به معنای «برگشتن» و هم به معنای «دولت» است.
نفیر: مجمع البیان: به معنای «نفر و عدد رجال» است.
* إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبیراً (7)
لِأَنْفُسِکُمْ ... فَلَها : لام در این دو لام اختصاص است. یعنی هر یک از احسان و اسائهی شما مختص به خود شماست، بدون این که به دیگری چیزی از آن برسد و این سنت خداست که اثر اخروی عمل هر کس را به خود او میدهد، و آیه در مقام بیان این مطلب نیست که بگوید: کار نیک به نفع صاحبش و کار زشت به ضرر صاحبش است تا گفته شود چرا به جای «فلها»، «فعلیها» نیامد! پس دیگر نیاز نیست که «لام» را به معنای «علی» بگیریم.
نکته: ارتباط آیه با آیات قبل: برگشتن دولت به بنی اسرائیل به دلیل برگشتن آنها از کفر و فسق است و عذاب دوم هم به خاطر برگشتن از این نیکیهاست.
فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ ...
تتبیر: هلاک کردن و از مادهی تبار به معنای هلاکت و دمار است.
لِیَسُوؤُا: از مسائله و به معنای غصه دار کردن است. «ساء زید فلانا». لام در آن برای غایت است و تقدیر آن چنین است: «بعثناهم لیسوؤا وجوهکم بظهور الحزن و الکابه فیها»... تا نشانههای حزن و اندوه را (با قتل و غارت و بردگی) در چهرههاتان آشکار سازند.
نکته: از مقایسهی جملهی «بعثنا علیکم عباداً لنا...» و وعدهی دوم: «لیسوؤا وجوهکم...» بدست میآید که وعدهی دوم سختتر بوده و نزدیک بوده که به کلی نابود شوند. شاهد: «و لیتبروا ما علوا تتبیرا».
* عَسى رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرینَ حَصیراً (8)
عسی: امید است که خداوند به شما رحم کند. و این امید مشروط به توبهی آنهاست.
حَصیراً: از مادهی «حصر» و به معنای حبس کردن و در مضیقه قرار دادن است.
[1] . احزاب 32 [2] . قیلَ یا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلیمٌ . هود 48 [3] . اسراء 23 [4] . غافر 20