بسم الله الرحمن الرحیم
چرا خداوند جهنم را خلق کرد؟

ممکن است برخی بگویند، «اگر خداوند جهنم را خلق نمیکرد خیلی راحتتر بودیم». در صورتی که اینگونه نیست. یعنی اگر جهنم نبود نه تنها راحت نبودیم، بلکه با مشکلات بسیار بزرگی روبرو میشدیم. در این نوشتار به برخی از آنها اشاره میشود:
1. بسیاری از گنهکاران وقتی وارد جهنم اعمال خود میشوند به تدریج پاک میشوند و بعد از پاکی دیگر دلیلی ندارد که خداوند آنها را در جهنم نگه دارد. به همین دلیل آنها را خارج میکند و با احترام وارد بهشت مینماید. (اگر جهنم نبود این گروه هیچ وقت نمیتوانستند از نکبت گناهان خویش رهایی یابند و وارد بهشت شوند)
2. یاد جهنم و ترس از آن باعث میشود برخی از انسانها اعمال صالح انجام دهند و در نهایت بهشتی شوند. این مورد را به سختگیریهای معلم و مدیر مدرسه تشبیه میکنیم که موجب میشود برخی از دانش آموزان به تحصیلات خود ادامه دهند و به مقامات عالیه دست یابند.
3. ترس از جهنم باعث میشود که خوبها بد نشوند و بدها بدتر نشوند. در واقع ترس از جهنم موجب میشود که هر کس ـ ولو به صورت نسبی ـ حدّی برای بدیهای خود قائل شود. یعنی مثلا اگر چاقو کشی میکند سعی کند که دیگر آدم کشی نکند و یا اگر کسی به دلیلی یکی را کشت مراقب باشد که دیگر نفر دوم را نکشد و … (این ترس امنیت اجتماعی و اخلاقی را در جامعه بالاتر میبرد)
4. وجود جهنم موجب التیام درد مظلومانی است که توان استیفای حق خود را ندارند.
5. سنت خداوند بر این امر استوار است که پاداش اعمال خوب انسان و کیفر اعمال بد او را بدهد. کسی که مثلا در دنیا چند نفر را کشته است چگونه میشود او را به کیفر همهی اعمال بدش رساند. اگر او را بکشند در واقع کیفر قتل یک نفر را متحمل شده. پس حق دیگران چه میشود؟ پس جهنمی باید باشد تا ظالمان به کیفر واقعی اعمال خود برسند.
با توجه به مطالب ذکر شده به این نتیجه میرسیم که جهنم هم تجلّی رحمت خداست هر چند که در قالب عذاب خود را نشان داده است.
شاهد دیگر بر این که جهنم تجلّی خداست: خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: «الرحمن علی العرش استوی» یعنی خداوند با نام رحمان بر عرش فرمانروایی همهی عالم نشسته است. پس جهنم هم که تحت نفوظ قدرت الهی و حاکمیت اوست، مستثنی از این امر نیست. از طرفی در دعالی کمیل داریم که: «و بِرَحمَتِکَ الَّتی وَسِعَت کُلَّ شیء » (از تو درخواست میکنم) به رحمتت که در هر چیزی توسعه دارد. یعنی رحمت خداوند در همه جا یافت میشود و جهنم هم که خود یکی از مخلوقات خداست محل جریان رحمت الهی میباشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
آیا عقل خانمها ناقص است؟
وقتی خدای متعال ما انسانها را خلق کرد، برای خانمها وظایفی قرار داد و برای آقایان وظایف دیگری. وظیفهی اصلی خانمها خانهداری، مراقبت از کودکان و تزریق عاطفه در خانواده است و وظیفهی اصلی آقایان هم رسیدگی به کارهای بیرون منزل میباشد.
وظیفهی اصلی آقایان اقتضا دارد تا روحیهای مطابق با فضای خشن اجتماعی داشته و بتواند گلیم خود را به سادگی از آب بیرون بکشد. روی همین اساس از عقلانیت خاصی برخوردار است تا مقهور محیط اجتماعی نشود. این عقل در اصطلاح همان عقل معاش و تدبیر امور منزل است.
وظیفهی اصلی خانمها هم اقتضا دارد تا روحیهای مطابق با نیاز خانواده و فرزندان داشته باشد. روی همین اساس از عاطفهی خاصی برخوردار است تا از عهدهی مراقبت و تربیت فرزندان خود بیرون آمده و کانون خانواده را لبریز از عشق و محبت نماید.
با توجه به این مطلب نوع آقایان نسبت به نوع خانمها از ضعف عاطفی برخوردارند و نوع خانمها هم در مقایسه با نوع آقایان از ضعف عقلی (عقل معاش) برخوردارند. به عبارت دیگر زن و مرد در کانون خانواده مکمل یکدیگر هستند. نه مرد بر زن شرافتی دارد و نه زن بر مرد. هر دو انسان هستند و تنها ملاک برتری در نرد خداوند متعال تقوی و ایمان است.
تذکر
عقل معاش با عقل معاد و عقلهای دیگر متفاوت است. خانمها از جهت عقل معاد و دیگر عقلها هیچ تفاوتی با مردها ندارند. تا جایی که در مورد عقل معاد در برخی جاها از مردها هم پیشی گرفتهاند.
بسم الله الرحمن الرحیم
«اثبات صفات خداوند»
1ـ ازلی و ابدی بودن خدا
معدوم بودن چیزی در یک زمان، نشانهی این است که وجودش از خودش نیست و برای وجود یافتن، نیاز به موجود دیگری دارد که سبب یا شرط تحقّق آنست و با فقدان آن مفقود میشود و بدیهی است که نیازمندی از صفات ممکن الوجود است، و چون واجب الوجود، وجودش از خودش است پس در هیچ زمانی معدوم نبوده و در هیچ زمانی هم معدوم نخواهد شد.
بدین ترتیب دو صفت برای واجب الوجود، ثابت میشود: یکی ازلی بودن، یعنی در گذشته سابقهی عدم نداشته است. و دیگری ابدی بودن، یعنی در آینده هم هیچگاه معدوم نخواهد شد. و گاهی مجموع این دو صفت را تحت عنوان سَرمَدی بیان میکنند. بنابراین، هر موجودی که سابقهی عدم یا امکان زوال، داشته باشد واجب الوجود نخواهد بود، و بطلان فرض واجب الوجود بودن هر پدیدهی مادّی، آشکار میگردد.
2 ـ بساطت و مرکّب نبودن از اجزا
هر مرکّبی نیازمند به اجزایش میباشد و واجب الوجود از هرگونه نیازی مبرّی است.
به عنوان مثال: انسان موجودی مرکب است؛ یعنی دست، پا، کلیّه، قلب، چشم و… دارد و به همهی اینها احتیاج دارد. انسان بدون قلب، زنده نمیماند. بدون چشم، نمیتواند ببیند. بدون گوش نمیتواند بشنود و…
پس موجود مرکّب، در وجود، استمرارِ وجود و صفاتی که دارد، نیازمند به اجزایش است. پس واجب الوجود که هیچ گونه نیازی ندارد، مرکّب نیست و بسیط است.
3 ـ جسمانی نبودن
چون ترکیب از اجزا، از خواصّ اجسام است ثابت میشود که هیچ موجود جسمانی، واجب الوجود نخواهد بود، و به عبارت دیگر تجرّد و جسمانی نبودن خدای متعال، ثابت میگردد. و نیز روشن میشود که خدای متعال، قابل مشاهده با چشم و قابل ادراک با هیچ حسّ دیگری نیست، زیرا محسوس بودن، از خواص اجسام و جسمانیّت است.
4 ـ زمان و مکان نداشتن
با نفی جسمیّت، سایر خواصّ اجسام مانند مکان داشتن و زمان داشتن نیز از واجب الوجود، سلب میشود، زیرا مکان برای چیزی تصوّر میشود که دارای حجم و امتداد باشد. و هیچ موجود مکان دار و زمان داری واجب الوجود نخواهد بود.
و سرانجام، با نفی زمان از واجب الوجود، حرکت و تحوّل هم از او نفی میشود، زیرا هیچ حرکت و تحوّلی بدون زمان، امکان پذیر نیست.
بنابراین کسانی که برای خدا مکانی مانند عرش، قائل شدهاند یا حرکت و پایین آمدن از آسمان را به او نسبت دادهاند یا او را قابل رؤیت با چشم پنداشتهاند یا وی را قابل تحوّل و تکامل شمردهاند خدا را به درستی نشناختهاند.
به طور کلّی هرگونه مفهومی که دلالت بر نوعی نقص و محدودیّت و نیاز، داشته باشد از خدای سبحان، نفی میشود و معنای صفات سلبیّه همین است.
5 ـ تکامل در خداوند معنا ندارد، چرا که:
اوّلا: تکامل در بستر زمان معنا میشود و خداوند خارج از زمان و بلکه خود خالق زمان است.
ثانیا: موجودی تکامل دارد که، نقص داشته باشد، یعنی برخی از کمالات را نداشته باشد و بعد آنرا بدست آورد. ولی خدای متعال از هرگونه نقصی منزّه است، یعنی همهی کمالات را دارد، و هر موجود دیگری که بهرهای از کمال برده، در حقیقت آنرا از خدا گرفته است.
6 ـ خداوند یگانه است و همتایی ندارد
دلیل اوّل: اگر جهان دارای دو یا چند خدا باشد از چند حال خارج نیست:
یا هر یک از پدیدههای جهان، مخلوق همهی آن خدایان هستند .
یا هر دسته از موجودات ، مخلوق یکی از آن خدایان است .
یا همگی آفریدهی یک خدا هستند و خدایان دیگر چیزی خلق نمیکنند، بلکه فقط مدبّر و کارگردان جهان، هستند.
امّا فرض اینکه هر پدیدهای دارای چند آفریننده باشد محال است زیرا معنای آن این است که هر کدام از آن خدایان وجودی را به آن پدیده بدهند و در نتیجه چند وجود پیدا میکند در صورتی که هر موجودی فقط یک وجود دارد و گرنه اگر مثلاً سه تا وجود داشت، دیگر یکی نبود بلکه سه چیز بود و حال آنکه فرض ما این است که آن پدیده یک چیز است.
امّا فرض اینکه هر یک از آنها آفرینندهی یک مخلوق باشند، لازمهاش اینست که هر مخلوقی قائم به آفرینندهی خودش باشد و نیاز به موجود دیگری نداشته باشد. مگر موجوداتی که خالق خودش، آفریده است.
به دیگر سخن: لازمهی آن، وجود نظامهای متعدّد و جدای از یکدیگر است، در صورتیکه جهان، نظام واحدی دارد و پدیدههای آن با یکدیگر ارتباط دارند.
امّا فرض سوم هم صحیح نیست؛ زیرا همانگونه که انسان به صورتهای ذهنیهی خود احاطه دارد و هیچ کس دیگری نمیتواند در آن دخل و تصرّف کند؛ خداوند هم مدبّر مخلوقاتش میباشد و هیچ موجود دیگری نمیتواند مستقلاّ و بدون اذن خدا در مخلوقات خدا تصرّف کند. پس در نتیجه خداوند یگانه است و همتایی ندارد.
دلیل دوم: اگر در عالم دو تا خدا (واجب الوجود) داشته باشیم خدای دوم هم باید برای خود مخلوقاتی داشته باشد که همین باعث نقص برای هر دو خدا است زیرا خدای اوّل محدوده و قلمروی دارد و خدای دوم هم برای خود محدوده و قلمروی. با چنین فرضی هر دو خدا دارای نقص هستند، چرا که خدای اوّل از محدودهی خدای دوم محروم است، و خدای دوم هم در قلمرو خدای اوّل راهی ندارد. حال چون «واجب الوجود» باید منزّه از هرگونه نقصی باشد پس ناگزیر باید یک «واجب الوجود» داشته باشیم. و با این برهان هم یگانگی خداوند ثابت میشود.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
اللهمّ صلّ علی فاطمه و أبیها و بعلها و بنیها بعدد ما احاط به علمک
«اثبات وجود خداوند» (واجبُ الوجود)
هر قضیهای هر قدر ساده باشد دست کم از دو مفهوم اساسی (موضوع و محمول) تشکیل مییابد. مثلا در این قضیه «خورشید روشن است» که دلالت بر ثبوت روشنی برای خورشید دارد «خورشید» موضوع قضیه، و «روشن» محمول آن میباشد.
ثبوت محمول برای موضوع، از سه حال خارج نیست: یا محال است مانند اینکه گفته شود: «عدد سه بزرگتر از عدد چهار است» یا ضرورت دارد مانند این قضیه که «عدد دو نصف عدد چهار است» و یا نه محال است و نه ضرورت دارد مانند «خورشید بالای سر ما قرار دارد».
طبق اصطلاح منطقی، در صورت اوّل، نسبت قضیه دارای وصف «امتناع» و در صورت دوّم، دارای وصف «ضرورت» یا «وجوب» و در صورت سوم، دارای وصف «امکان» (به معنای خاص) میباشد.
امّا نظر به اینکه در فلسفه، دربارهی «موجود» بحث میشود و چیزی که ممتنع و محال باشد هیچگاه وجود خارجی نمییابد، از اینروی فلاسفه، موجود را به حسب فرض عقلی به واجب الوجود و ممکن الوجود، تقسیم کردهاند.
تعریف واجب الوجود
واجب الوجود عبارتست از موجودی که خود به خود وجود داشته باشد و نیازی به موجود دیگر نداشته باشد.
تعریف ممکن الوجود
ممکن الوجود عبارتست از موجودی که خود به خود وجود ندارد و تحقّق یافتنش منوط به موجود دیگری است.
این تقسیم، وجود ممتنع الوجود را نفی میکند ولی دلالتی ندارد بر اینکه موجودات خارجی از کدامیک از دو قسم (واجب الوجود و ممکن الوجود) هستند.
بنابراین به حسب فرض عقلی
1 ـ یا هر موجودی واجب الوجود است.
2 ـ یا هر موجودی ممکن الوجود است.
3 ـ یا برخی موجودات واجب الوجود و برخی ممکن الوجود هستند.
بنابر فرض اوّل و سوّم، وجود واجب الوجود، ثابت است پس باید این فرض را مورد بررسی قرار داد که آیا ممکن است همهی موجودات، ممکن الوجود باشند یا نه؟ و با ابطال این فرض است که وجود واجب الوجود به صورت قطعی و یقینی، ثابت میگردد هر چند اثبات وحدت و سایر صفات او میبایست با براهین دیگری اثبات شود.
بنابراین برای ابطال فرض دوم، باید مقدّمهی دیگری را به برهان مزبور، ضمیمه کرد و آن اینست که ممکن الوجود بودن همهی موجودات محال است. ولی این مقدّمه، بدیهی نیست و احتیاج به توضیح دارد.
«محال بودن تسلسل»
سلسلهی علل باید منتهی به موجودی شود که خودش معلول نباشد، و به اصطلاح، تسلسل علل تا بینهایت، محال است. و بدین ترتیب، وجود واجب الوجود به عنوان نخستین علّت که خود به خود موجود است و نیازی به موجود دیگر ندارد ثابت میشود.
فرض کنید یک تیم دونده، جلو خطّ شروع ایستادهاند و آمادهی دویدن هستند ولی هر کدام از ایشان تصمیم گرفته است که تا دیگری ندود او هم شروع به دویدن نکند. اگر این تصمیم واقعاً عمومیّت داشته باشد هیچگاه هیچکدام از ایشان شروع به دویدن نخواهد کرد!
همچنین اگر وجود همهی موجودات مشروط به تحقّق موجود دیگر باشد، هیچگاه هیچ موجودی تحقّق نخواهد یافت. پس تحقّق موجودات خارجی، نشانهی اینست که موجود بی نیاز و بی شرط (که همان واجب الوجود است) وجود دارد.
تا اینجا توانستیم وجود واجب الوجود (خداوند متعال) را ثابت کنیم.
چرا در قرآن کریم بسیاری از احکام به صورت کلی بیان شده است؟
مثلا در قرآن توصیه به نماز شده است، اما هرگز طریقهی خواندن نماز را بیان نکرده. توصیه به وضو داریم اما از روشت وضوی صحیح چیری بیان نشده است.
در این نوشتار به ذکر یکی از دلایل آن اکتفا میگردد.
مردم برای هدایت علاوه بر قرآن مکتوب، نیاز به قرآن ناطق هم دارند. یعنی نیاز به رهبر و مقتدایی معصوم دارند که او را در همهی مراحل زندگی علمی، سیاسی، اخلاقی، خانوادگی و ... خود الگو قرار دهند و در حوادث گوناگون به او اقتدا کنند. به همین دلیل در قرآن کریم در مورد کفر ورزیدن مردم آمده است:
«وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فیکُمْ رَسُولُه» (آل عمران 101)
چگونه کافر میشوید در حالی که آیات خداوند در میان شما تلاوت میشود و رسول خدا هم در میان شماست.
این آیه گویای حقیقت بسیار مهمّی است. وقتی کافر شدن مردم جای تعجب دارد که هم قرآن (کتاب مکتوب) و هم رسول خدا (قرآن ناطق) در میان مردم باشد و با حذف یکی از آنها دیگر جای تعجب نیست که مردم کافر شوند.
در روایت متواتری که شیعه و سنّی از قول پیامبر اکرم نقل کردهاند آمده است:
«إنِّی تارِکٌ فیکُم الثَّقَلَین کتابَ اللهِ وَ عِترَتی… لَن یَفتَرِقا حَتَّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوضَ»،
من دو چیز گرانبها را در میان شما به امانت میگذارم، کتاب خدا و عترتم را. این دو از یکدیگر جدا نمیگردند تا این که در کنار حوض کوثر مرا ملاقات کنند.
روی همین اصل مهم است که میبینیم کسانی که از اهل بیت عصمت و طهارت جدا شدند و خود را از چشمهسار علوم و معرفت آنها بیبهره کردند در جادههای ضلالت گمراهی افتاده و راه به جایی نبردهاند.
تذکر: اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) که مفسر حقیقی قرآن و آگاه به ظاهر و باطن قرآن هستند، تمام دستورات فقهی را از خود قرآن بیرون آورده، در اختیار مردم قرار می دهند.
الحمدُ للهِ الَّذی جَعَلَنا مِن المُتمسِّکین بولایه المعصومین علیهمالسلام.
خداوند دوست ندارد که هیچ یک از مخلوقاتش وارد جهنم شوند و اگر کسی جهنمی شود در واقع اعمال خودش او را جهنَّمی میکند.
حقیقت گناه آتش و خواری است و کسی که خود را آلوده به گناه میکند در واقع درون خود پر از آتش جهنم میکند. خداوند متعال از طریق هدایت عقل و پیامبران خود بشر را از این حقیقت دردناک میترساند. حالا اگر کسی نپذیرفت، دیگر تقصیر خداوند چیست؟!
همانگونه که مادر مهربان، در تربیت فرزندان خود کوتاهی نمیکند و مدام به فرزندانش سفارش میکند که کارهای ناشایست انجام ندهند. حال اگر فرزندی ناخلف از کار در آمد و خود را به دام اعتیاد انداخت دیگر تقصیری متوجه مادر نیست.
شخص گنهکار وقتی از دنیا برود به یکباره با آتش درونی خود روبرو میشود. روی همین اساس است که در قرآن کریم آمده است:
«فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ» (سورهی بقره آیهی 24) پس بپرهیزید از آتشى که هیزم آن مردم بدکار و سنگهاى خارا است.
یعنی یکی از هیزمهای جهنم خود جهنمیها هستند که در آتش درون خود میسوزند.
البته خداوند از روی لطف و محبت خود جهنم را خلق کرده تا آتش سوزان آن پاک کنندهی گناه بسیاری از همین گنهکاران باشد تا در نهایت آنها را هم وارد بهشت برین خود نماید.
با این بیان به این نتیجه رسیدیم که:
1. این خود انسان است که با سوء اختیار و انجام اعمال ناشایست به جهنم میرود.
2. همانگونه که مادر مهربان به خاطر بیماری فرزند مجبور میشود فرزندش را در اختیار جراح قرار دهد خداوند هم گنهکار را به جهنم میفرستد تا در آتش آن گناهانش پاک شوند و بتواند بعد از پاکی گناهان وارد بهشت شود.
تذکر: عدهای آنقدر گناه کردهاند که حتی آتش جهنم هم نمیتواند آنها را پاک کند. این افراد در جهنم جاودانه هستند.
یکی از صفات خداوند، صفت «حیّ» یعنی زنده بودن است. اما معنای روشنتر این صفت چیست؟
صفت «حیّ» دو کاربرد دارد. یکی مخصوص مخلوقات است و دیگری در مورد خداوند اطلاق میگردد.
*معنای اوّل: این که موجود به گونهای باشد که تغذیه و تولید مثل داشته و رشد کند.
این معنای حیات مستلزم نقص و نیازمندی است. زیرا لازمهی رشد و نموّ آن است که موجود رشد یابنده، قبلا کمالی را نداشته باشد و با رشد و نمو آن را بدست آورد و حال آنکه خداوند اینگونه نیست.
*معنای دوم: این که موجود به گونهای باشد که بداند و با اختیار خود کار انجام دهد.
این معنای حیات از اوصاف ذاتی و ثبوتی خداوند به شمار میآید.
بنابراین معنای حیات در مورد خداوند آن است که وی موجودی است دانا که به اختیار خود کارها را صورت میدهد.
(برگرفته از حاشیه ی شرح کشف المراد از استاد علی شروانی)
آیا اگر خداوند یکی نبود، عالم به فساد کشیده میشد؟
لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (سورهی انبیاء آیهی 22)
اگر در آسمان و زمین غیر از خداى یکتا خدایانى وجود داشت همانا خلل و فساد در آسمان و زمین راه مىیافت، پس (از نظم ثابت عالم) بدانید که پادشاه ملک وجود خداى یکتاست و از توصیف و اوهام مشرکان پاک و منزه است.
این آیهی شریفه به برهان تمانع معروف است.
آیهی شریفه میفرماید: اگر عالم دو خدا داشت حتما موجب فساد و تباهی میشد.
برخی میگویند: اگر عالم خدایان متعدد داشته باشد فسادی در روی زمین ایجاد نمیشود. چرا که خدایان منزه از جاه طلبی و غرض ورزی هستند و همهی آنها مصلحت عالم را به خوبی میدانند . حال اگر هر کدام از انها به طور مستقل مخلوقی را در عالم خلق کند و اثری در عالم باقی گذارند هیچ خللی در نظام عالم ایجاد نخواهد شد. چرا که منشأ فساد، یا جهل خدایان به مصالح واقعی جهان است و یا جاه طلبی و غرض ورزی، و خدایان از گزند «جهل علمی» و «آسیب عملی» مصونند.
چون چنین شبههای برای برخی مطرح بوده و توان دفع آن را نداشتند، برهان تمانع را به برهان «توارد علل» یعنی محال بودن توارد دو علتِ مستقل بر معلول واحد ارجاع دادهاند. لیکن با تدبر در برخی آیات دیگر که همین مطلبِ تمانع را به صورت تمثیل بیان میکند معنای آیه روشن میشود.
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ (سورهی زمر، آیهی 29)
لیکن ما میگوییم اگر خدایان متعدد باشند، حتما متشاکس و ناسازگارند و منشأ ناهماهنگی آنان نه «جهل علمی» است و نه «جهل عملی». بلکه ناهماهنگی ضروری چنین است:
الف ـ خداوند بسیط محض است و هیچ گونه ترکّبی در او نیست.
ب ـ خداوند همهی کمالات علمی و عملی را داراست.
ج ـ خداوند چون بسیط است و جامع همهی کمالات علمی و عملی است، همهی آن کمالها که یکی از آنها علم ازلی و نامتناهی است عین ذات اوست، نه جزو ذات و نه خارج از آن.
د ـ چون ذاتها متباینند علمها نیز که عین ذات است متباین خواهد بود.
هـ ـ چون غیر خداوند چیزی در جهان نیست تا خداوند کار خود را مطابق با آن و در سنجش با میزان آن انجام دهد، پس سخن از واقع و «نفس الأمر» بعد از افاضهی خداوند مطرح است، نه در عرض خداوند و قبل از افاضهی او. پس نمیتوان گفت خداوند جهان را مطابق مصلحت، نفس الأمر، و هر چیزی غیر از ذات خداوند فرض شود، فعل، مخلوق و محتاج به اوست.
و ـ تنها واقعیّت هستی خودِ خداوند است و چون فرض شد دو خداوند، دو ذات متباین، دو علم متشاکس، و دو تشخصی متنازع وجود دارد جهانی یافت میشود متنازع و متنافر.
برگرفته از تفسیر تسنیم آیت الله جوادی آملی ج1 ص119 تا 122.
اصول دین چند تا است؟
علمای دین اصول دین را پنج تا دانستهاند. (توحید، نبود، معاد، امامت و عدل)
توحید، نبود و معاد از اصول دین و امامت و عدل هم از اصول مذهب شمرده میشوند.
منظور از اصول دین چیست؟
در دین اسلام اگر کسی شهادتین را بر زبان جاری کند مسلمان شمرده میشود. یعنی اگر کسی توحید و نبوت را قبول داشته باشد مسلمان است. و دیگر نیازی به اقرار به معاد نیست. پس منظور از اصول دین امر یاد شده نمیباشد بلکه منظور از اصول دین اموری است که جزو اهداف اصلی اسلام شمرده میشود.
منظور از اصول مذهب چیست؟
در واقع امامت از فروعات نبوت، و عدل هم زیر مجموعهی توحید و از صفات خداوند است؛ اما چون در میان امت اسلامی اختلاف زیادی در مورد امامت و عدل وجود دارد، این دو اصل را به عنوان اصول مذهب بیان کردهاند تا به واسطهی آنها شیعه از غیر شیعه متمایز گردد.
توضیح مطلب:
1. امامت: بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله) اختلاف شدیدی بر سر جانشینی پیامبر اکرم پیدا شد. شیعه معتقد است که جانشین بلافصل پیامبر اکرم، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است و بعد از ایشان هم امامت با یازده فرزندشان میباشد (صلوات الله علیهم اجمعین) . حال اگر کسی به چنین امری معتقد نباشد از زمرهی شیعیان بیرون خواهد بود. چرا که چنین اعتقادی از اصول مذهب شیعه شمرده شده است.
2. عدل: در میان مسلمین اختلاف شدیدی بر سر مسألهی عدل الهی بوجود آمده است. فرقهای از اهل سنت به نام اشاعره عدل را برای خداوند قبول ندارند و معتقدند خداوند میتواند ظالم باشد! اما گروهی دیگری از اهل سنت به نام معتزله این قول را قبول ندارند. شیعه در این میان قائل به صفت عدل در خداوند است و سخن اشاعره را قبول ندارد. نتیجهی این اختلافات تا جایی است که به طور فاحشی چارچوبهی فکری طرفین را از یکدیگر جدا کرد و در فهم معارف دینی هر کدام راه خود را طی کردند.
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند متعال در قرآن کریم فرموده است: «لا إکراه فی الدین» یعنی اجباری در دین نیست. در صورتی که در احکام شرعی ما اگر کسی از دین اسلام روی گردان شد و خود را مسلمان ندانست مرتد شمرده شده و قواین جزایی سختی در انتظارش است. حال چگونه میتوان این دو موضوع رابا هم جمع کرد.
برای روشن شدن جواب باید توجه داشت که آیهی شریفهی «لا إکراه فی الدین» در قرآن کریم ادامهای هم دارد که توجه به مابقی آیه که در حکم علت برای عدم اجبار در دین است، خود پاسخگوی جواب این اشکال است. در سورهی مبارکهی بقره آیات 256 و 257 آمد است:
لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ در قبول دین اکراهى نیست زیرا که راه رشد از راه گمراهى آشکار شده است پس هر کس به طاغوت کافر شود و به پروردگار ایمان آورد، به دستاویز محکمى چنگ زده که گسستن در آن وجود ندارد و خدا شنوا و آگاه است. اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ. خداوند سرپرست آنانى است که ایمان آوردهاند. آنها را از تاریکیها به عالم روشنایى خارج مىسازد و آنانى که کافر شدند، سرپرست آنها طاغوت است. آنها را از عالم روشنایى به تاریکیها خارج مىسازد و اینها هستند که یاران آتش بوده و براى همیشه در آن مىمانند.
در این آیات شریفه از دو مطلب مهم پرده برداری شده است:
1. انسان همانند دیگر مخلوقات مختار است و مجبور آفریده نشده است.
2. خداوند با اعطای عقل و فرستادن رسول، راه هدایت و گمراهی را به بشر نشان داده است و به او گفته است که هر کس راه هدایت را در پیش گیرد به ریسمان محکم الهی دست یافته و در آخرت رستگار خواهد بود و هر کس در راه ضلالت افتد در جادههای تاریکی و گمراهی میافتد و از اهل دوزخ خواهد بود.
با در نظر گرفتن این دو مطلب میتوان نتیجه گرفت که: مختار بودن انسان در پذیرش دین بدان معنا نیست که از پذیرش دین حق سر باز زند. همچنانکه: مختار بودن انسان در حفظ جان و سلامتی خود بدان معنا نیست که جایز باشد خودکشی کند یا در حفظ سلامتی خود کوتاهی نماید.